جمعه ۲۵ نوامبر ۲۰۱۱
پنجشنبه ۱۰ نوامبر ۲۰۱۱
داستان سکسی کس دادن زنم هما
من و زنم هما هردو 37 سال داريم و حدود 11ساله كه ازدواج كرديم. اولين بار كه عشقبازي زنم را با مردي ديدم اتفاقي بود. من از يك ماموريت زودتر از موقع برگشته بودم و هما خانه نبود. من هم در اطاق كارم بودم كه ديدم صداي در آمد. بلند شدم كه برم به استقبالش كه ديدم صداي حرف زدن مياد. ديدم هما با يك مردي اومدند توي خانه. نميدونم چرا سعي كردم كه بدون اينكه اونا حضور منو بفهمند ببينم اون مرد كيه. اهسته لاي در را باز كردم و به طرف صداي آنها رفتم كه از اطاق نشيمن ميامد. اولين چيزي كه ديدم پيراهن و سينه بند زنم روي فرش افتاده بود. از پشت ستون ديدم كه اونا دست در آغوش هستند و همديگر را ميبوسيدند. هما تا كمر لخت بود و دست آن مرد روي پستانش بود و سخت مشغول مالوندن بود. از سرعت عملشون تعجب كردم كه در چنددقيقه اينقدر پيشرفت كرده بودن! مرده در حدود 30 ساله به نظر مي رسيد ،زياد خوش قيافه نبود ولي بلندقد و قوي هيكل بود. به خصوص دستهاي كارگري بزرگي داشت. بعدا فهميدم كه اسمش احمد و شفلش لوله كشي بود. پستونهاي هما خيلي بزرگن و در حدود نصفش هم در دست من جا نمي گيره ولي دستهاي احمد نصف بيشترش جا ميگرفت. هردوشون بي اندازه حشري بودند. هما كمربند و شلوار احمد را باز كرده بود و اونم كيرش را كه كاملا شق شده بود به شكم زنم ميماليد. كير احمد مثل بقيه هيكلش خارج از اندازه بزرگ بود. هما لبهاشو از لبهاي احمد كند و با صدايي كه از شهوت گرفته بود به احمد گفت كه همونجا بكندش. احمدهم بدون معطلي برش گردوند و روي پشتي كاناپه دولاش كرد و دامنش رو تا روي كمرش بالا زد. منظره كون سفيد و تپل زنم با شورت سكسيي سياهش و دستهاي بزرگ احمد كه كپلهاشو ميماليد عجيب تحريك كننده بود. متوجه خودم شدم و ديدم كير خودم هم كاملا شق شده. صداي ناله زنم از حال خودم بيرونم آورد و ديدم احمد بدون اينكه شورتش را دربياره داره كير عظيمش را ازكنار شورت توي كس زنم جا ميده. هما حسابي تحريك شده بود و كونش را به طرف احمد بيرون ميداد كه زودتر تمام كير احمد را تو كسش جابده. احمدهم با يك حركت محكم تا ته كيرش را فروكرد. كون سفيدو گوشتالوي هما به بدن تيره رنگ و عضلاني احمد چسبيده بود. احمد دستهاش رو از روي كون هما برداشت و پستونهاش را محكم توي مشتش گرفت و شروع كرد به محكم كردن زنم. ناله هاي زنم بلندتر و زيرتر شد. باورم نميشد كه از ديدن منظره يك مرد غريبه كه كاملا زنم را تصاحب كرده بود و با خشونت تمام او را ميكرد اينقدر تحريك بشم و لذت ببرم. بدون اينكه متوجه باشم داشتم از روي شلوار كيرم را ميماليدم. هما از شدت شهوت با صداي بلند ناله ميكرد و كلمات نامفهومي را تكرار ميكرد. طولي نكشيد كه با دو سه جيغ كوتاه ارضا شد و احمد هم بلافاصله كيرش را بيرون كشيد و آبش را روي كون و شورت و دامن هما خالي كرد و خودش هم روي هما افتاد. پستانهاي هما را هنوز توي دستهاي گنده اش ميچلاند. هردو به نفس نفس افتاده بوند. من هم ديگر نتوانستم خودم را نگهدارم و آبم را در شلوارم ريخت. باور نكردني بود كه لذتي كه از اين تماشا بردم برام مثل كردن هما بود.ناگهان ديدم كه دارند بلند ميشوند. به سرعت به اتاق كارم برگشتم. احمد هما را بلند كرد و دامن و شورتش را درآورد و اونو جلو انداخت به طرف اتاق خواب. عجيب بود كه كير احمد هنوز شق بود و از پشت به كون هما ميماليد و ميگفت كه نوبت كونت هم ميرسه و هردو هره كره كنان به اتاق خواب رفتن. براي دو ساعت بعد من شاهد بكن بكن آنها بودم. احمد سه يا چهار دفعه ديگر هما را كرد. هما هم سيري نداشت. بعد از هربار كردن چند دقيقه استراحت ميداد و بعد با دست و دهانش دوباره كير احمد را راست ميكرد و اورا به كار ميگرفت. احمد هم به قولش وفا كرد و كون هما را هم بي نصيب نگذاشت. باورنكردني بود كه هما گذاشت احمد آن تنه درخت را در كونش فرو كند. منظره بدن شهوت انگيز هما كه دمر روي تخت افتاده بود و هيكل نكره احمد كه رويش افتاده بود و با شدت كير عظيمش را در كون زنم ميتپاند هيچوقت يادم ني رود و به خصوص موقع كردن هما بيشتر شهوتيم ميكند.بعد از رفتن احمد هما به خواب سنگيني رفته بود. رفتم و بيدارش كردم و اول وانمود كردم كه تازه از راه رسيدم. زنم سعي كرد كه وضعيت عادي به خود بگيرد ولي رختخواب به هم ريخته و آب احمد كه آثارش روي بدنش و ملافه ها بود و كبودي پستانها و كپلهايش شكي باقي نمي گذاشت كه بعدازظهر به چه كاري مشغول بوده. منهم بهش گفتم كه تمام ماجرا را ديدم. اولش از ترس به حال سكته افتاد ولي بعد كه بهش گفتم كه از سكس شو بسيار هم لذت بردم كم كم از حالت شوك درآمد. منهم با يادآوري صحنه هاي دوساعت قبل دوباره حشري شدم و با اينكه هما زير گاييدن هاي احمد بدنش خسته و كوفته بود يك خدمتي از جلو و عقب بهش كردم.
جمعه ۴ نوامبر ۲۰۱۱
سکس با دختر همسایه
خواهشا تا آخر بخونید و نظر رو برام ایمیل کنید
تعریف از خودم نباشه من جوونی سالم و مودب سر به زیر و خوش تیپ و خوش صورتم . چن سال پیش صاب خونمون قصد فروش خونشو داشت و مام چون باش قرارداد بستیم که تا خواست بفروشه تخلیه کنیم دیگه تخلیه کردیم و من و داداشم دنبال خونه گشتیم . من اصلا دوس نداشتم دیگه تو اون محله زندگی کنم چون چند باری دختراش بهم تیکه میپروندن و خیلی یه جوری نگام میکردن البته اینم بگم ما مال اون شهر نبودیم ولی از بخت بد من داداشم یه خونه دو کوچه پایین تر پیدا کرد و مام مجبور شدیم که بریم اونجا وقتی رفتیم اونجا مستقر شدیم تو هفته اول یه دختر بود چند باری پسر داداشم که 4 سالشه رو برد پیش خودش از همونجا متوجه شدم دختره یه چیزایی میخواد بگه . اصلا به رو خودم نیوردم یه چند هفته ای بود مرتب منو زیر نظر داشت و همین کارا رو میکرد دیگه روش باز شد . پنجره اتاق من باز میشد تو کوچه و تازه اوایل پاییز بود منم پنجره رو باز میکردم . یه چند وقتی بود که میومد زیر پنجره اتاق من و دوستاشو صدا میکرد . چند باری رفتم کنار پنجره ایستادم بهم زل می زد ولی من روم نمیشد تو چشای یه دختر غریبه نگاه کنم البته اعتماد به نفسم خیلی بالاست همین کارو چتد بار دیگه هم تکرار کرد . خونواده من معمولا بیرون زیاد میرفتن و منم باشون نمی رفتم یه روز عصر می خواستن برن بیرون یکی از دخترای همسایمون که اسمشم مهسا بود از پسر داداشم این قضیه رو شنید برامون یه کاسه خرما اورد رفتم دم در دیدم با دوستاش همه اومدن دم در درو که باز کردم خندیدن منم جدی بشون گفتم کار داشتید کاسه خرما داد به من و گفت نضریه گرفتم بردم و کاسشو اوردم بدم بش بهم زل زد منم درو بستم چند دقیقه بعدش بابااینا رفتن منم تا دم در اومدم دیدم با دوستاش دم درن خودش رفت تو ولی دوستاش موندن بیرون . بابا اینا که رفتن منم رفتم بالا لباسامودر اوردم برم حموم دیدم در میزنن با تاب و شلوارک اومدم دم در بازم همشون دم در وایسادن و یه کاسه خرما دیگه دستشون بود گفتم مارو یه بار دادید گفت اشکال نداره دو ریالیم جا افتاد کاسه رو خالی کردم که بشون بدم یکی از دوستاش موند که کاسه رو بگیره اسمش الهام بود کاسه رو دادم بش همینجور بی مقدمه گفت مهسا تو رو دوس داره نمی خوای بش شماره بدی بش . اخم کردم و درو بستم . بار اولم نبود یه دختر بدون اینکه من بگم دوسش دارم بم گفت دوستت دارم ولی این دختر یه جوری بود و وقتی نگام میکرد یه جور حریسانه نگام میرد همون شب چون میدونستن تنهام صد بار در زدن و گفتن شماره می خوان منم دیگه خسته شدم چند بار بهشون فهش دادم ولی می ترسیدم آبرومون بره تو نامه بشون گفتم باشه دیگه مزاحم نشید آبروم پیش همسایه ها میره بدتر ول بکن نبودن شماره خط اعتباریمو دادم . دیگه شرو کرد پیام دادن و زنگ زدن و دوست دارم گفتن ولی من حتی یه بارم بش نگفتم دوسش دارم چون نداشتم . خلاصه زیاد سرتونو درد نیارم خیلی اذیتم کرد و منم اصلا دیگه جوابشو ندادم یه سه ماهی شد تازه اون از همون اول به مامانشم گفته منو خیلی دوس داره منم متوجه شدم که مامانش خیلی منو تحویل میگیره گفتم شاید عادیه چون من آدم خوش رو و با همه خیلی شوخی میکردم خلاصه چند ماهی گذشت . برا خانوم خواستگار اومد و با این که باش قهر بودم ولی زنگ زد و گریه کرد و گفت من اونو اصلا نمیخوام و بش جواب منفی میدم تو رو میخوام . منم بم برخورد با عصبانیت جوابشو دادم ولی بعدش دلم براش سوخت بازم زنگ زد ولی این بار گفتم گناه داره تحویلش گرفتم و کلی دل داریش دادم ولی اون که فقط با من بودنو میخواست اصلا به حرفام گوش نمیداد باباش به زور وادارش کرد جواب مثبت بده و چند وقتی گذشت عقد کردن . بعد عقدش یه بار زنگ زد بش گفتم تا اون موقع دختر بودی ولی الان دیگه زن مردمی دیگه جوابتو نمیدم البته با خوبی گفتم اونم گفت باشه ولی هر دفه با یه خط زنگ میزد و هیچی نمیگفت خیلی اذیتم میکرد می اومد در خونه ما ، دیگه همه خونه هم بهم شک کردن ولی من اصلا به رو خودم نیووردم اینم بگم به قول داداشم من یه کم مغرور هم هستم . دیگه از دست این دختره کاس شده بودم یه روز زنگ زد گوشی رو ور داشتم گفتم آخه ادم حسابی تو الان دیگه زن مردمی باید دلتو بدی کس دیگه نه من که با تو نسبتی ندارم تو الان دیگه یه زنی اینو میفهمی نه یه دختر ؟ بعد یواش گفت نه من زن نیستم . منم چون خبر عقدشو شنیدم ولی ندیدم ازش پرسیدم مگه عقد نکردی ؟ گفت آره . گفتم خب الان از نظر قانونی یه زنی نه دختر . بازم گفت نه من عقد کردم ولی زن نیستم دخترم . اصلا گیج شدم . گفت میفهمی چی میگم ؟ منظورشو متوجه شدم ولی خیلی خجالت میکشیدم یه نیم ساعتی هرچی پیام میداد جواب نمیدادم بعدش با خودم گفتم اون زنه باید حیا کنه تو خجالت میکشی ؟ پرسیدم منظورت از این حرفا چیه گفت من هنوز پردم سالمه پاره نیست اینم یعنی هنوز دوشیزم . گفتم آره فهمیدم . پرسید اینا رو از کجا میدونی ؟ گفتم تو دانشگاه استاد تنظیم خانواده برامون گفت . پرسید دیگه چی گفت ؟ بدم اومد گفتم به تو چه . تا الان فکر میکردم که اون منو برا خودم میخواد بعد فکرم عوض شد . یه چند ماهی تلفنمو به بهونه اینکه گمش کردم خاموش کردم آخه خیلی مزاحم میشد منم با این اعتقاداتی که داشتم اصلا دیگه دوس نداشتم چشمم بش بخوره گذشتو اواخر تابستون عروسیش شد برا مام نامه فرستاد و از منم خواست که برم عروسیش ولی من با این حرف که باش رابطه ندارم و برام مهم نیست گفتم نمیام . با اینکه عروسی کرد و به قول خودش که میگفت هنوز دخترم دیگه زن شده بود منم خیالم راحت شده بود همون خونه رو بازم برا یه سال دیگه تمدید کردیم چون مجبور بودیم تا آخر ترم تو اون شهر بمونیم و دیگه با خودم میگفتم دیگه این دختر دست از سر ما برداشت ولی اصلا اون جوری که خیال میکردم نبود اون بازم از پشت درشون منو می پایید یه روز دیدم یه شماره ناشناس چنتا پیام عاشقانه برام فرستاد و اخر همه نوشت دوستت دارم . کنار خونه ی مهسا اینا یه همسایه داشتن که یه دختر داشت منم ازش خیلی خوشم اومد و مهسام چندبار گفت مریم همون دختر همسایه ، از رابطه من با مهسا خبر داره ولی اینم میدونه که من مهسا رو اصلا دوس ندارم و فقط دارم تحملش میکنم و اونم میدونه یه علاقه ای بش دارم و هر وقت منو میدید با ناز سلام میکرد و منم با عشق جوابشو میدادم و من بدبخت فکر میکردم اون شماره منو از مهسا گرفت و برام پیام میده . تو پیاماش گفت اول اسمم ... م .... منم با خودم گفتم مهسا که عروسی کرد حتما مریمه . خیلی تحویلش گرفتم
ازش خواستم خودشو کامل معرفی کنه . گفت قول میدی ناراحت نشی منم قول دادم گفت مهسام . انگار یه سطل آب سرد ریختن تو سرم . گفتم اخه زن خوب چرا اذیت میکنی مگه عروسی نکردی مگه یه ماه نیست از عروسیت گذشت ؟ گفت آره ولی من بازم زن نیستم نذاشتم شوهرم پردمو پاره کنه میخوام اونی که دوس دارم این کارو بکنه . خیلی بدم اومد و عصبانی شدم و گفتم مگه منو برا این کارا می خوای گفت نه برا همیشه کنارم موندن می خوامت . گفتم خب تو مگه شوهر نداری گفت اونو ولش کن . با این اعتقادی که داشتم هر روز بیشتر رو فکرم راه میرفت و اعتقادمو کم تر میکردم همش با خودم میگتم این زنه شیطونه و منو داره امتحان میکنه زنگ زدم به مامانش گفتم جلوشو بگیر . گفت دختر من خیلی تو رو دوست داره ولش نکن وگر نه خودشو میکشه . البته مهسام چند بار اینو به خودمم گفت منم چون می خواستم عامل مرگ یکی نباشم باش خوش رفتاری میکردم . ولی این بار قید همه چیزو زدم و کلی فهش و ناسزا بارش کردم آخه خیلی اذیت میکرد و دیگه ازش خبری نشد ولی خیلی اعصابمو تو این یه سال داغون کرد که حتی قرص اعصاب مصرف میکردم البته تقصیر خودمم بود خیلی میترسیدم آبروم هم پیش خدا و خم پیش همه بره . قبل از امتحانا بازم شرو کرد به پیام دادن ترمهای گذشته موقع امتحانا انقد مزاحم شد که باعث شد که چنتا از درسامو افتادم بش گفتم بذار امتحانامو بدم بعد قول میدم بات دوس بشم برا همیشه . خیلی قربون صدقم رفت و یه ساعت شد بازم پیام داد و کلی چیز عاشقانه برام نوشت و بعد گفت وای ببخشید اشتباهی برا تو فرستادم و هر روز از این پیاما زیاد میفرستاد . متوجه شدم این اصلا میخواد حال منو بگیره چون همش شب امتحانام یه موضوع جدید پیش می اورد با این که بش میگفتم فردا امتحان دارم ولی بدتر میکرد . قید امتحانا رو زدم و با خودم گفتم یه حال اساسی ازش بگیرم و شرو کردم به پیام عاشقانه براش فرستادن و دوستت دارم گفتن خودشم تعجب کرد گفت تو که از من بدت می اومد چطور منو دوس داری گفتم دارم دیگه و بحثو عوض کردم شرو کردم به احساستی کردنش و با خدام قهر کردم که چرا کمکم نکرد که دیگه اون شرشو بکنه و هرکی هم دیگه با خدا قهر کرد و باش نبود دیگه غرق گناه میشد . باش قرار میذاشتم و میدیدمش خودشم باورش نمی شد که این منم و چند باریم رفتم خونشون البته تو پارکینگشون . شرو کردم به مخ زدنش الان دیگه چون رفتار من مثل قبل نبود حتی زور بام دست میداد تا لب گرفتن و بقل کردنش خیلی راحت بود چون خودش از خداش بود . دیگه بام راحت شده بود یه بار به زور اوردمش خونه و کلی با هم لب گرفتیم و بقلش کردم البته تا چشمم بش افتاد ا زنگاه حوس آلود که نگاش میکردم کیرم سیخ سیخ شده بود . وقتی بقلش میکردم کمرشو عقب میکشید اون روز فقط موفق شدم که سینه هاشو دربیارم و ازشون بخورم ولی دیگه روم نشد شلوارشو در بیارم چند باریم روش خوابیدم و لی نذاشت رو کسش بخوابم از شانس ما مامانشم که از این موضو با خبر بود زنگ زد بش گفت بابات میدونه اومدی خونه خودشون زود بیا که اگه نباشی بد میشه و رفت ولی قول داد هفته دیگه که اومد خونه باباش اینجام بیشتر بمونه . ما رو تو کف گذاشت و رفت البته زیادم مالی نبود ولی ما که بار اولمون یود تو کفش موندیم . برا هفته آینده کلی نقشه ریختم . با اس ام اس انقد با احساس باش رفتار کردم که قول داد حتما کنارم لخت لخت بخوابه ولی بازم پشیمون شد گفت شرتمو نمیکنم منم گفتم اشکال نداره از خرس مو کندنم غنیمته یه روز بابا اینا قرار بود با خونواده عمو برن بیرون البته برن خونه عمو بعد برن بگردن منم طبق معمول گفتم نمیام البته این بار با برنامه ای کاملا حساب شده خلاصه بابا اینا رو همون شب فرستادم که برن شب خونه عمو که یه شهر دیگه بود و شب اونجا بخوابن . رفتن و منم فقط فکر فکر فردا بودم که مهسا قرار بود بیاد خونه . رفتم و کلی برا فردا خرید کردم و چنتا فیلم سکسی هم از یکی از بچه ها گرفتم اون ناکس هم متوجه شد من مهمون دارم گیر داد که منم میام تا بزور گولش زدم نه بابا مهمون کجا بود برا خودم میخوام . تازه خبرش کامپیوترم اصلا فیلما رو نخوند . شب رفتم حموم و کلی خودمو آراسته کردم انصافا خیلی هم توپ شدم که اگه میخواستم تا صب میشد صد تا رو بیاری سیخ بزنی . ولی خدایش من اهل این حرفا نبودم انقدرم از این زنه نفرت و حس انتقام داشتم فقط به فکر انتقام گرفتن ازش بودم . خلاصه بگم فردا ظهر شد و طرفم قرار بود بیاد . زنگ زد گفت من خونه بابامم کسی پیشته ؟ گفتم نه . گفت مامانمم میدونه . گفتم بیا اشکال نداره . رفتم درو باز کردم و اومدم از پنجره نگاه میکردم که یه وقت کسی نبینه آبرومون بره . کسی نبود اومد تو منم رفتم پایین و پشت درو زدم که اگه بابااینا بدون هماهنگی اومدن نرسن سرمون مهسام ترسیده بود . بردمش بالا سر پا چادرشو نکند کلی همو بقل کردیم و حدود 20 دقیقه از هم لب میگرفتیم . انقد لبامو خورد که بعضی وقتا زبونمو گاز میزد بردم نشونمش گفتم یه چیز بیارم بخوری ولی انقد کیرم سیخ شد که اصلا نشد بلند شدم بازم نشته از هم لب گرفتیم و دلو زدم به دریا بلند شدم رفتم تو آشپزخونه ولی اونم کیرمو از زیر شلوارکی که پام بود قشنگ دید یه شیرینی و شربتی اوردم با هم خوردیم بازم شرو کردیم لب گرفتن . هوا یه ذره سرد بود بخاری رو زیاد کردم و بازم کلی از هم لب گرفتیم بش گفتم راحت باش گفت راحتم روسریشو کندم گفتم اینجوری میگم .بش گفتم میخوام یه کم از اون تپل مپولات بخورم خندید ولی کاری نکرد . لب گذاشتم رو لباش و خوابوندمش و خودمم خوابیدم روش و دکمه های مانتوشو باز کردم گفت بذار خودم باز کنم اون وقت برا خودت هی بخورشون تا سیر بشی . تا اون باز کرد منم پیرهنمو در اوردم که خجالت نکشه و مساوی بشیم بعد یه کم ازشون خوردم ولی زیاد خوشم نیومد . خوابیدم روش و اونم هی منو ماچ میکرد . بلند شدم گفتم تو ضعیف تری بخواب رو من که من خستت نکنم یه کم خوابید دیدم داره نفس نفس میزنه فهمیدم خیلی داره حال میکنه . بش گفتم مهسا شلوارتو نمیکنی گفت نه . گفتم مگه قول ندادی . اولش خیلی ناز اومد ولی من دیگه کاریش نداشتم فقط اون بوس میکرد ولی تا بی محلی منو دید گفت باشه . من چشامو بستم اونم کند گفت باز کن. وووووووووای عجب رونای سفیدی منم زود شلوارمو کندم ولی من که انقد پوستم سفید بود پیش رون های اون مثل پشمالوها بودم . من خوابیدم و اونم خوابید روم ولی اون خیلی با من حال میکرد . مرتب منو میبویسد منم بوسش میکردم اولش میترسیدم ناراحت بشه یواش دست بردم رو باسنش و هی از رو شرت مالوندمش ولی دیدم نه تازه خوششم اومد هی یواش یواش می مالوندمش اونم خودشو رو کیر من می مالوند ولی خیلی گرم شده بود . بش گفتم حالا شرتتو بکن . گفت نه نمیکنم . منم گذاشتمش کنار و از رو خودم برداشتمش گفتم این تو بودی که گفتی عاشقتم . اون اولا که من اصلا قصد نداشتم اصلا باش دوس بشم همش سکسی حرف میزد بارها بهم رسوند که دوس دارم مال تو بشم و خودمو تقدیم تو بکنم ولی الان که من لوسش کردم گفت بسه دیگه شرتمو نمیکنم . یه چند دقیقه ای باش حرف نزدم هر چی فکر کردم فایده نداشت این بار من رفتم روش . تا خوابیدم روش خودش پاشو باز میکرد کیرم از زیر دوتا شرت که یکیش مال اون بود یکیش مال من داغی کسشو حس میکرد من زیاد باش حال نکردم نه با لباش نه با سینه هاش و نه با بدنش ولی خواستم اون حال اساسی رو ازش بگیرم . هی رو شرتی به هم می مالوندیم . من دست زیر شرتش بردم و کونشو با انگشتام می مالوندم ولی اون کونی حاضر نشد شرتشو بکنه و یه چند دقیقه ای می مالوندمش ولی انصافا اون خیلی حال میکرد . با خودم گفتم پس من چی ؟ خواستم شرتشو بکنم یه باره خودشو جم کرد و مانع شد منم یه زوری زدم ولی فایده نداشت این بار دیگه از روش رفتم کنار و هیچی نگفتم . با خودم یه کم فکر کردم گفتم باید رو احساساتش راه برم . من نقش بازی کردنو خیلی خوب بازی میکردم قبلا هم تو چندتا نمایش و تاتر مقام اوردم . خودمو زدم به گریه و چنتا قطر اشک الکی ریختم . خیلی ناراخت شد گفت چته . بش گفتم دلم برا خودم میسوزه و از این جور چیزا . یه چند بار ماچم کرد و ازم لب گرفت و ازم خواست برم روش تا رفتم خودش تابلو پاشو وا کرد و منم از رو شرت مالوندمش خودش از خداش بود که بکنه چون چندبار صداش در اومد خیلی حال میکرد منم کیرم تمام گرمای کس تنگشو احساس میکرد خیلی آه آه میکرد . گفتم مهسا وقتشه دیگه این بار خودش شرتشو کند منم کندم دیگه انقد عجله کردم که اصلا چشمم به کسش نیفتاد تا خوابیدم روش اصلا چیزی نگفت منم دیگه تف نزدم رو کلاهک هسته ای ولی کس مهسا هم داغ داغ بود هم خیس خیس . پاشو باز کرد و منم یواش حل دادم توش . مهسا سنی نداشت 18سالش بود ولی دور کسش موداشت الته ندیدم با کیرم احساس کردم . سوراخش خیلی تنگ بود منم یواش حل دادم تو یه درد کوچیک احساس کرد و منم خیلی ملایم می رفتم و میومدم اونم سفت منو بقل کرد و از هم لب میگرفتیم انقدر قبلش به هم ور رفتیم که من خیلی زود آبم اوم و ریختمش توش ولی انقدر اومد که با این که هنوز تا آخر تو بود از کنارش بیرونم میومد و همینجور گذاشتمش تو و بی حال خوابیدم روش تا کیرم خودش یواش یواش خابید اومد بیرون ولی شاید به اندازه یه لیوان آب داشت که تا بیرون اومد با اینکه مهسا کلی شو با دسمال پاک کرد ولی هی از تو کسش آب میومد که رو تشک زیر پامونم ریخته شد . بعد مهسا سریع به بهونه دست شویی رفت دستشویی ولی من مطمعنم دستشویی نداشت یه کار کرد که من آخرش متوجه نشدم . مهسا دومین دوست دخترم بود البته اولیش هم مث مهسا زیاد پابرجا نبود و منم یه دوست مذهبی و با ایمان و خوب میخواستم که با او قط رابطه کردم و بعد این قضیه مهسا پیش اومد . مهسا اولین دختری بود که من باش قرار گذاشتم ببینمش ، اولین دختر غریبه بود که با من دست داد ، اولین دختری بود که با هم بوس بازی کردیم ، اولین دختری بود که من بدنشو دیدم و اولین دختری بود که من باش رابطه سکسی داشتم . من برا خودم اعتقادایی داشتم به خدا و پیغمبر . اعتقاد داشتم که اگه پاک باشم خدایی عادل هست که یه زن پاک و نجیب بهم میده ولی حیف !!!!!!!! قبل از این کار همش میگفتم یه خاطر اینکه یه حال اساسی ازش بگیرم این کارو میکنم ولی الان اعتراف میکنم اون خیلی حال کرد و این من بودم که یه حال اساسی ازم گرفته شد از این واقعیت حدود یه سال میگذره ولی هر روز عذابش برام بیشتر و بیشتر میشه چون گناه به این بزرگی انجام دادم و قدر پاکی خودمو ندونستم اون هنوزم مزاحمم میشه ولی من هم توبه کردم و هم خدا رو قسم دادم که کمکم کنه دیگه این چنین گرفتار شیطان نشم و چند وقتیه که ازش خبری نیست ولی من قسم خوردم که اگه یه بار دیگه مزاحم شد به باباش بگم آخه شمارشو دارم.
نوشته: مهندس
تعریف از خودم نباشه من جوونی سالم و مودب سر به زیر و خوش تیپ و خوش صورتم . چن سال پیش صاب خونمون قصد فروش خونشو داشت و مام چون باش قرارداد بستیم که تا خواست بفروشه تخلیه کنیم دیگه تخلیه کردیم و من و داداشم دنبال خونه گشتیم . من اصلا دوس نداشتم دیگه تو اون محله زندگی کنم چون چند باری دختراش بهم تیکه میپروندن و خیلی یه جوری نگام میکردن البته اینم بگم ما مال اون شهر نبودیم ولی از بخت بد من داداشم یه خونه دو کوچه پایین تر پیدا کرد و مام مجبور شدیم که بریم اونجا وقتی رفتیم اونجا مستقر شدیم تو هفته اول یه دختر بود چند باری پسر داداشم که 4 سالشه رو برد پیش خودش از همونجا متوجه شدم دختره یه چیزایی میخواد بگه . اصلا به رو خودم نیوردم یه چند هفته ای بود مرتب منو زیر نظر داشت و همین کارا رو میکرد دیگه روش باز شد . پنجره اتاق من باز میشد تو کوچه و تازه اوایل پاییز بود منم پنجره رو باز میکردم . یه چند وقتی بود که میومد زیر پنجره اتاق من و دوستاشو صدا میکرد . چند باری رفتم کنار پنجره ایستادم بهم زل می زد ولی من روم نمیشد تو چشای یه دختر غریبه نگاه کنم البته اعتماد به نفسم خیلی بالاست همین کارو چتد بار دیگه هم تکرار کرد . خونواده من معمولا بیرون زیاد میرفتن و منم باشون نمی رفتم یه روز عصر می خواستن برن بیرون یکی از دخترای همسایمون که اسمشم مهسا بود از پسر داداشم این قضیه رو شنید برامون یه کاسه خرما اورد رفتم دم در دیدم با دوستاش همه اومدن دم در درو که باز کردم خندیدن منم جدی بشون گفتم کار داشتید کاسه خرما داد به من و گفت نضریه گرفتم بردم و کاسشو اوردم بدم بش بهم زل زد منم درو بستم چند دقیقه بعدش بابااینا رفتن منم تا دم در اومدم دیدم با دوستاش دم درن خودش رفت تو ولی دوستاش موندن بیرون . بابا اینا که رفتن منم رفتم بالا لباسامودر اوردم برم حموم دیدم در میزنن با تاب و شلوارک اومدم دم در بازم همشون دم در وایسادن و یه کاسه خرما دیگه دستشون بود گفتم مارو یه بار دادید گفت اشکال نداره دو ریالیم جا افتاد کاسه رو خالی کردم که بشون بدم یکی از دوستاش موند که کاسه رو بگیره اسمش الهام بود کاسه رو دادم بش همینجور بی مقدمه گفت مهسا تو رو دوس داره نمی خوای بش شماره بدی بش . اخم کردم و درو بستم . بار اولم نبود یه دختر بدون اینکه من بگم دوسش دارم بم گفت دوستت دارم ولی این دختر یه جوری بود و وقتی نگام میکرد یه جور حریسانه نگام میرد همون شب چون میدونستن تنهام صد بار در زدن و گفتن شماره می خوان منم دیگه خسته شدم چند بار بهشون فهش دادم ولی می ترسیدم آبرومون بره تو نامه بشون گفتم باشه دیگه مزاحم نشید آبروم پیش همسایه ها میره بدتر ول بکن نبودن شماره خط اعتباریمو دادم . دیگه شرو کرد پیام دادن و زنگ زدن و دوست دارم گفتن ولی من حتی یه بارم بش نگفتم دوسش دارم چون نداشتم . خلاصه زیاد سرتونو درد نیارم خیلی اذیتم کرد و منم اصلا دیگه جوابشو ندادم یه سه ماهی شد تازه اون از همون اول به مامانشم گفته منو خیلی دوس داره منم متوجه شدم که مامانش خیلی منو تحویل میگیره گفتم شاید عادیه چون من آدم خوش رو و با همه خیلی شوخی میکردم خلاصه چند ماهی گذشت . برا خانوم خواستگار اومد و با این که باش قهر بودم ولی زنگ زد و گریه کرد و گفت من اونو اصلا نمیخوام و بش جواب منفی میدم تو رو میخوام . منم بم برخورد با عصبانیت جوابشو دادم ولی بعدش دلم براش سوخت بازم زنگ زد ولی این بار گفتم گناه داره تحویلش گرفتم و کلی دل داریش دادم ولی اون که فقط با من بودنو میخواست اصلا به حرفام گوش نمیداد باباش به زور وادارش کرد جواب مثبت بده و چند وقتی گذشت عقد کردن . بعد عقدش یه بار زنگ زد بش گفتم تا اون موقع دختر بودی ولی الان دیگه زن مردمی دیگه جوابتو نمیدم البته با خوبی گفتم اونم گفت باشه ولی هر دفه با یه خط زنگ میزد و هیچی نمیگفت خیلی اذیتم میکرد می اومد در خونه ما ، دیگه همه خونه هم بهم شک کردن ولی من اصلا به رو خودم نیووردم اینم بگم به قول داداشم من یه کم مغرور هم هستم . دیگه از دست این دختره کاس شده بودم یه روز زنگ زد گوشی رو ور داشتم گفتم آخه ادم حسابی تو الان دیگه زن مردمی باید دلتو بدی کس دیگه نه من که با تو نسبتی ندارم تو الان دیگه یه زنی اینو میفهمی نه یه دختر ؟ بعد یواش گفت نه من زن نیستم . منم چون خبر عقدشو شنیدم ولی ندیدم ازش پرسیدم مگه عقد نکردی ؟ گفت آره . گفتم خب الان از نظر قانونی یه زنی نه دختر . بازم گفت نه من عقد کردم ولی زن نیستم دخترم . اصلا گیج شدم . گفت میفهمی چی میگم ؟ منظورشو متوجه شدم ولی خیلی خجالت میکشیدم یه نیم ساعتی هرچی پیام میداد جواب نمیدادم بعدش با خودم گفتم اون زنه باید حیا کنه تو خجالت میکشی ؟ پرسیدم منظورت از این حرفا چیه گفت من هنوز پردم سالمه پاره نیست اینم یعنی هنوز دوشیزم . گفتم آره فهمیدم . پرسید اینا رو از کجا میدونی ؟ گفتم تو دانشگاه استاد تنظیم خانواده برامون گفت . پرسید دیگه چی گفت ؟ بدم اومد گفتم به تو چه . تا الان فکر میکردم که اون منو برا خودم میخواد بعد فکرم عوض شد . یه چند ماهی تلفنمو به بهونه اینکه گمش کردم خاموش کردم آخه خیلی مزاحم میشد منم با این اعتقاداتی که داشتم اصلا دیگه دوس نداشتم چشمم بش بخوره گذشتو اواخر تابستون عروسیش شد برا مام نامه فرستاد و از منم خواست که برم عروسیش ولی من با این حرف که باش رابطه ندارم و برام مهم نیست گفتم نمیام . با اینکه عروسی کرد و به قول خودش که میگفت هنوز دخترم دیگه زن شده بود منم خیالم راحت شده بود همون خونه رو بازم برا یه سال دیگه تمدید کردیم چون مجبور بودیم تا آخر ترم تو اون شهر بمونیم و دیگه با خودم میگفتم دیگه این دختر دست از سر ما برداشت ولی اصلا اون جوری که خیال میکردم نبود اون بازم از پشت درشون منو می پایید یه روز دیدم یه شماره ناشناس چنتا پیام عاشقانه برام فرستاد و اخر همه نوشت دوستت دارم . کنار خونه ی مهسا اینا یه همسایه داشتن که یه دختر داشت منم ازش خیلی خوشم اومد و مهسام چندبار گفت مریم همون دختر همسایه ، از رابطه من با مهسا خبر داره ولی اینم میدونه که من مهسا رو اصلا دوس ندارم و فقط دارم تحملش میکنم و اونم میدونه یه علاقه ای بش دارم و هر وقت منو میدید با ناز سلام میکرد و منم با عشق جوابشو میدادم و من بدبخت فکر میکردم اون شماره منو از مهسا گرفت و برام پیام میده . تو پیاماش گفت اول اسمم ... م .... منم با خودم گفتم مهسا که عروسی کرد حتما مریمه . خیلی تحویلش گرفتم
ازش خواستم خودشو کامل معرفی کنه . گفت قول میدی ناراحت نشی منم قول دادم گفت مهسام . انگار یه سطل آب سرد ریختن تو سرم . گفتم اخه زن خوب چرا اذیت میکنی مگه عروسی نکردی مگه یه ماه نیست از عروسیت گذشت ؟ گفت آره ولی من بازم زن نیستم نذاشتم شوهرم پردمو پاره کنه میخوام اونی که دوس دارم این کارو بکنه . خیلی بدم اومد و عصبانی شدم و گفتم مگه منو برا این کارا می خوای گفت نه برا همیشه کنارم موندن می خوامت . گفتم خب تو مگه شوهر نداری گفت اونو ولش کن . با این اعتقادی که داشتم هر روز بیشتر رو فکرم راه میرفت و اعتقادمو کم تر میکردم همش با خودم میگتم این زنه شیطونه و منو داره امتحان میکنه زنگ زدم به مامانش گفتم جلوشو بگیر . گفت دختر من خیلی تو رو دوست داره ولش نکن وگر نه خودشو میکشه . البته مهسام چند بار اینو به خودمم گفت منم چون می خواستم عامل مرگ یکی نباشم باش خوش رفتاری میکردم . ولی این بار قید همه چیزو زدم و کلی فهش و ناسزا بارش کردم آخه خیلی اذیت میکرد و دیگه ازش خبری نشد ولی خیلی اعصابمو تو این یه سال داغون کرد که حتی قرص اعصاب مصرف میکردم البته تقصیر خودمم بود خیلی میترسیدم آبروم هم پیش خدا و خم پیش همه بره . قبل از امتحانا بازم شرو کرد به پیام دادن ترمهای گذشته موقع امتحانا انقد مزاحم شد که باعث شد که چنتا از درسامو افتادم بش گفتم بذار امتحانامو بدم بعد قول میدم بات دوس بشم برا همیشه . خیلی قربون صدقم رفت و یه ساعت شد بازم پیام داد و کلی چیز عاشقانه برام نوشت و بعد گفت وای ببخشید اشتباهی برا تو فرستادم و هر روز از این پیاما زیاد میفرستاد . متوجه شدم این اصلا میخواد حال منو بگیره چون همش شب امتحانام یه موضوع جدید پیش می اورد با این که بش میگفتم فردا امتحان دارم ولی بدتر میکرد . قید امتحانا رو زدم و با خودم گفتم یه حال اساسی ازش بگیرم و شرو کردم به پیام عاشقانه براش فرستادن و دوستت دارم گفتن خودشم تعجب کرد گفت تو که از من بدت می اومد چطور منو دوس داری گفتم دارم دیگه و بحثو عوض کردم شرو کردم به احساستی کردنش و با خدام قهر کردم که چرا کمکم نکرد که دیگه اون شرشو بکنه و هرکی هم دیگه با خدا قهر کرد و باش نبود دیگه غرق گناه میشد . باش قرار میذاشتم و میدیدمش خودشم باورش نمی شد که این منم و چند باریم رفتم خونشون البته تو پارکینگشون . شرو کردم به مخ زدنش الان دیگه چون رفتار من مثل قبل نبود حتی زور بام دست میداد تا لب گرفتن و بقل کردنش خیلی راحت بود چون خودش از خداش بود . دیگه بام راحت شده بود یه بار به زور اوردمش خونه و کلی با هم لب گرفتیم و بقلش کردم البته تا چشمم بش افتاد ا زنگاه حوس آلود که نگاش میکردم کیرم سیخ سیخ شده بود . وقتی بقلش میکردم کمرشو عقب میکشید اون روز فقط موفق شدم که سینه هاشو دربیارم و ازشون بخورم ولی دیگه روم نشد شلوارشو در بیارم چند باریم روش خوابیدم و لی نذاشت رو کسش بخوابم از شانس ما مامانشم که از این موضو با خبر بود زنگ زد بش گفت بابات میدونه اومدی خونه خودشون زود بیا که اگه نباشی بد میشه و رفت ولی قول داد هفته دیگه که اومد خونه باباش اینجام بیشتر بمونه . ما رو تو کف گذاشت و رفت البته زیادم مالی نبود ولی ما که بار اولمون یود تو کفش موندیم . برا هفته آینده کلی نقشه ریختم . با اس ام اس انقد با احساس باش رفتار کردم که قول داد حتما کنارم لخت لخت بخوابه ولی بازم پشیمون شد گفت شرتمو نمیکنم منم گفتم اشکال نداره از خرس مو کندنم غنیمته یه روز بابا اینا قرار بود با خونواده عمو برن بیرون البته برن خونه عمو بعد برن بگردن منم طبق معمول گفتم نمیام البته این بار با برنامه ای کاملا حساب شده خلاصه بابا اینا رو همون شب فرستادم که برن شب خونه عمو که یه شهر دیگه بود و شب اونجا بخوابن . رفتن و منم فقط فکر فکر فردا بودم که مهسا قرار بود بیاد خونه . رفتم و کلی برا فردا خرید کردم و چنتا فیلم سکسی هم از یکی از بچه ها گرفتم اون ناکس هم متوجه شد من مهمون دارم گیر داد که منم میام تا بزور گولش زدم نه بابا مهمون کجا بود برا خودم میخوام . تازه خبرش کامپیوترم اصلا فیلما رو نخوند . شب رفتم حموم و کلی خودمو آراسته کردم انصافا خیلی هم توپ شدم که اگه میخواستم تا صب میشد صد تا رو بیاری سیخ بزنی . ولی خدایش من اهل این حرفا نبودم انقدرم از این زنه نفرت و حس انتقام داشتم فقط به فکر انتقام گرفتن ازش بودم . خلاصه بگم فردا ظهر شد و طرفم قرار بود بیاد . زنگ زد گفت من خونه بابامم کسی پیشته ؟ گفتم نه . گفت مامانمم میدونه . گفتم بیا اشکال نداره . رفتم درو باز کردم و اومدم از پنجره نگاه میکردم که یه وقت کسی نبینه آبرومون بره . کسی نبود اومد تو منم رفتم پایین و پشت درو زدم که اگه بابااینا بدون هماهنگی اومدن نرسن سرمون مهسام ترسیده بود . بردمش بالا سر پا چادرشو نکند کلی همو بقل کردیم و حدود 20 دقیقه از هم لب میگرفتیم . انقد لبامو خورد که بعضی وقتا زبونمو گاز میزد بردم نشونمش گفتم یه چیز بیارم بخوری ولی انقد کیرم سیخ شد که اصلا نشد بلند شدم بازم نشته از هم لب گرفتیم و دلو زدم به دریا بلند شدم رفتم تو آشپزخونه ولی اونم کیرمو از زیر شلوارکی که پام بود قشنگ دید یه شیرینی و شربتی اوردم با هم خوردیم بازم شرو کردیم لب گرفتن . هوا یه ذره سرد بود بخاری رو زیاد کردم و بازم کلی از هم لب گرفتیم بش گفتم راحت باش گفت راحتم روسریشو کندم گفتم اینجوری میگم .بش گفتم میخوام یه کم از اون تپل مپولات بخورم خندید ولی کاری نکرد . لب گذاشتم رو لباش و خوابوندمش و خودمم خوابیدم روش و دکمه های مانتوشو باز کردم گفت بذار خودم باز کنم اون وقت برا خودت هی بخورشون تا سیر بشی . تا اون باز کرد منم پیرهنمو در اوردم که خجالت نکشه و مساوی بشیم بعد یه کم ازشون خوردم ولی زیاد خوشم نیومد . خوابیدم روش و اونم هی منو ماچ میکرد . بلند شدم گفتم تو ضعیف تری بخواب رو من که من خستت نکنم یه کم خوابید دیدم داره نفس نفس میزنه فهمیدم خیلی داره حال میکنه . بش گفتم مهسا شلوارتو نمیکنی گفت نه . گفتم مگه قول ندادی . اولش خیلی ناز اومد ولی من دیگه کاریش نداشتم فقط اون بوس میکرد ولی تا بی محلی منو دید گفت باشه . من چشامو بستم اونم کند گفت باز کن. وووووووووای عجب رونای سفیدی منم زود شلوارمو کندم ولی من که انقد پوستم سفید بود پیش رون های اون مثل پشمالوها بودم . من خوابیدم و اونم خوابید روم ولی اون خیلی با من حال میکرد . مرتب منو میبویسد منم بوسش میکردم اولش میترسیدم ناراحت بشه یواش دست بردم رو باسنش و هی از رو شرت مالوندمش ولی دیدم نه تازه خوششم اومد هی یواش یواش می مالوندمش اونم خودشو رو کیر من می مالوند ولی خیلی گرم شده بود . بش گفتم حالا شرتتو بکن . گفت نه نمیکنم . منم گذاشتمش کنار و از رو خودم برداشتمش گفتم این تو بودی که گفتی عاشقتم . اون اولا که من اصلا قصد نداشتم اصلا باش دوس بشم همش سکسی حرف میزد بارها بهم رسوند که دوس دارم مال تو بشم و خودمو تقدیم تو بکنم ولی الان که من لوسش کردم گفت بسه دیگه شرتمو نمیکنم . یه چند دقیقه ای باش حرف نزدم هر چی فکر کردم فایده نداشت این بار من رفتم روش . تا خوابیدم روش خودش پاشو باز میکرد کیرم از زیر دوتا شرت که یکیش مال اون بود یکیش مال من داغی کسشو حس میکرد من زیاد باش حال نکردم نه با لباش نه با سینه هاش و نه با بدنش ولی خواستم اون حال اساسی رو ازش بگیرم . هی رو شرتی به هم می مالوندیم . من دست زیر شرتش بردم و کونشو با انگشتام می مالوندم ولی اون کونی حاضر نشد شرتشو بکنه و یه چند دقیقه ای می مالوندمش ولی انصافا اون خیلی حال میکرد . با خودم گفتم پس من چی ؟ خواستم شرتشو بکنم یه باره خودشو جم کرد و مانع شد منم یه زوری زدم ولی فایده نداشت این بار دیگه از روش رفتم کنار و هیچی نگفتم . با خودم یه کم فکر کردم گفتم باید رو احساساتش راه برم . من نقش بازی کردنو خیلی خوب بازی میکردم قبلا هم تو چندتا نمایش و تاتر مقام اوردم . خودمو زدم به گریه و چنتا قطر اشک الکی ریختم . خیلی ناراخت شد گفت چته . بش گفتم دلم برا خودم میسوزه و از این جور چیزا . یه چند بار ماچم کرد و ازم لب گرفت و ازم خواست برم روش تا رفتم خودش تابلو پاشو وا کرد و منم از رو شرت مالوندمش خودش از خداش بود که بکنه چون چندبار صداش در اومد خیلی حال میکرد منم کیرم تمام گرمای کس تنگشو احساس میکرد خیلی آه آه میکرد . گفتم مهسا وقتشه دیگه این بار خودش شرتشو کند منم کندم دیگه انقد عجله کردم که اصلا چشمم به کسش نیفتاد تا خوابیدم روش اصلا چیزی نگفت منم دیگه تف نزدم رو کلاهک هسته ای ولی کس مهسا هم داغ داغ بود هم خیس خیس . پاشو باز کرد و منم یواش حل دادم توش . مهسا سنی نداشت 18سالش بود ولی دور کسش موداشت الته ندیدم با کیرم احساس کردم . سوراخش خیلی تنگ بود منم یواش حل دادم تو یه درد کوچیک احساس کرد و منم خیلی ملایم می رفتم و میومدم اونم سفت منو بقل کرد و از هم لب میگرفتیم انقدر قبلش به هم ور رفتیم که من خیلی زود آبم اوم و ریختمش توش ولی انقدر اومد که با این که هنوز تا آخر تو بود از کنارش بیرونم میومد و همینجور گذاشتمش تو و بی حال خوابیدم روش تا کیرم خودش یواش یواش خابید اومد بیرون ولی شاید به اندازه یه لیوان آب داشت که تا بیرون اومد با اینکه مهسا کلی شو با دسمال پاک کرد ولی هی از تو کسش آب میومد که رو تشک زیر پامونم ریخته شد . بعد مهسا سریع به بهونه دست شویی رفت دستشویی ولی من مطمعنم دستشویی نداشت یه کار کرد که من آخرش متوجه نشدم . مهسا دومین دوست دخترم بود البته اولیش هم مث مهسا زیاد پابرجا نبود و منم یه دوست مذهبی و با ایمان و خوب میخواستم که با او قط رابطه کردم و بعد این قضیه مهسا پیش اومد . مهسا اولین دختری بود که من باش قرار گذاشتم ببینمش ، اولین دختر غریبه بود که با من دست داد ، اولین دختری بود که با هم بوس بازی کردیم ، اولین دختری بود که من بدنشو دیدم و اولین دختری بود که من باش رابطه سکسی داشتم . من برا خودم اعتقادایی داشتم به خدا و پیغمبر . اعتقاد داشتم که اگه پاک باشم خدایی عادل هست که یه زن پاک و نجیب بهم میده ولی حیف !!!!!!!! قبل از این کار همش میگفتم یه خاطر اینکه یه حال اساسی ازش بگیرم این کارو میکنم ولی الان اعتراف میکنم اون خیلی حال کرد و این من بودم که یه حال اساسی ازم گرفته شد از این واقعیت حدود یه سال میگذره ولی هر روز عذابش برام بیشتر و بیشتر میشه چون گناه به این بزرگی انجام دادم و قدر پاکی خودمو ندونستم اون هنوزم مزاحمم میشه ولی من هم توبه کردم و هم خدا رو قسم دادم که کمکم کنه دیگه این چنین گرفتار شیطان نشم و چند وقتیه که ازش خبری نیست ولی من قسم خوردم که اگه یه بار دیگه مزاحم شد به باباش بگم آخه شمارشو دارم.
نوشته: مهندس
سکس با دختر همسایه
خواهشا تا آخر بخونید و نظر رو برام ایمیل کنید
تعریف از خودم نباشه من جوونی سالم و مودب سر به زیر و خوش تیپ و خوش صورتم . چن سال پیش صاب خونمون قصد فروش خونشو داشت و مام چون باش قرارداد بستیم که تا خواست بفروشه تخلیه کنیم دیگه تخلیه کردیم و من و داداشم دنبال خونه گشتیم . من اصلا دوس نداشتم دیگه تو اون محله زندگی کنم چون چند باری دختراش بهم تیکه میپروندن و خیلی یه جوری نگام میکردن البته اینم بگم ما مال اون شهر نبودیم ولی از بخت بد من داداشم یه خونه دو کوچه پایین تر پیدا کرد و مام مجبور شدیم که بریم اونجا وقتی رفتیم اونجا مستقر شدیم تو هفته اول یه دختر بود چند باری پسر داداشم که 4 سالشه رو برد پیش خودش از همونجا متوجه شدم دختره یه چیزایی میخواد بگه . اصلا به رو خودم نیوردم یه چند هفته ای بود مرتب منو زیر نظر داشت و همین کارا رو میکرد دیگه روش باز شد . پنجره اتاق من باز میشد تو کوچه و تازه اوایل پاییز بود منم پنجره رو باز میکردم . یه چند وقتی بود که میومد زیر پنجره اتاق من و دوستاشو صدا میکرد . چند باری رفتم کنار پنجره ایستادم بهم زل می زد ولی من روم نمیشد تو چشای یه دختر غریبه نگاه کنم البته اعتماد به نفسم خیلی بالاست همین کارو چتد بار دیگه هم تکرار کرد . خونواده من معمولا بیرون زیاد میرفتن و منم باشون نمی رفتم یه روز عصر می خواستن برن بیرون یکی از دخترای همسایمون که اسمشم مهسا بود از پسر داداشم این قضیه رو شنید برامون یه کاسه خرما اورد رفتم دم در دیدم با دوستاش همه اومدن دم در درو که باز کردم خندیدن منم جدی بشون گفتم کار داشتید کاسه خرما داد به من و گفت نضریه گرفتم بردم و کاسشو اوردم بدم بش بهم زل زد منم درو بستم چند دقیقه بعدش بابااینا رفتن منم تا دم در اومدم دیدم با دوستاش دم درن خودش رفت تو ولی دوستاش موندن بیرون . بابا اینا که رفتن منم رفتم بالا لباسامودر اوردم برم حموم دیدم در میزنن با تاب و شلوارک اومدم دم در بازم همشون دم در وایسادن و یه کاسه خرما دیگه دستشون بود گفتم مارو یه بار دادید گفت اشکال نداره دو ریالیم جا افتاد کاسه رو خالی کردم که بشون بدم یکی از دوستاش موند که کاسه رو بگیره اسمش الهام بود کاسه رو دادم بش همینجور بی مقدمه گفت مهسا تو رو دوس داره نمی خوای بش شماره بدی بش . اخم کردم و درو بستم . بار اولم نبود یه دختر بدون اینکه من بگم دوسش دارم بم گفت دوستت دارم ولی این دختر یه جوری بود و وقتی نگام میکرد یه جور حریسانه نگام میرد همون شب چون میدونستن تنهام صد بار در زدن و گفتن شماره می خوان منم دیگه خسته شدم چند بار بهشون فهش دادم ولی می ترسیدم آبرومون بره تو نامه بشون گفتم باشه دیگه مزاحم نشید آبروم پیش همسایه ها میره بدتر ول بکن نبودن شماره خط اعتباریمو دادم . دیگه شرو کرد پیام دادن و زنگ زدن و دوست دارم گفتن ولی من حتی یه بارم بش نگفتم دوسش دارم چون نداشتم . خلاصه زیاد سرتونو درد نیارم خیلی اذیتم کرد و منم اصلا دیگه جوابشو ندادم یه سه ماهی شد تازه اون از همون اول به مامانشم گفته منو خیلی دوس داره منم متوجه شدم که مامانش خیلی منو تحویل میگیره گفتم شاید عادیه چون من آدم خوش رو و با همه خیلی شوخی میکردم خلاصه چند ماهی گذشت . برا خانوم خواستگار اومد و با این که باش قهر بودم ولی زنگ زد و گریه کرد و گفت من اونو اصلا نمیخوام و بش جواب منفی میدم تو رو میخوام . منم بم برخورد با عصبانیت جوابشو دادم ولی بعدش دلم براش سوخت بازم زنگ زد ولی این بار گفتم گناه داره تحویلش گرفتم و کلی دل داریش دادم ولی اون که فقط با من بودنو میخواست اصلا به حرفام گوش نمیداد باباش به زور وادارش کرد جواب مثبت بده و چند وقتی گذشت عقد کردن . بعد عقدش یه بار زنگ زد بش گفتم تا اون موقع دختر بودی ولی الان دیگه زن مردمی دیگه جوابتو نمیدم البته با خوبی گفتم اونم گفت باشه ولی هر دفه با یه خط زنگ میزد و هیچی نمیگفت خیلی اذیتم میکرد می اومد در خونه ما ، دیگه همه خونه هم بهم شک کردن ولی من اصلا به رو خودم نیووردم اینم بگم به قول داداشم من یه کم مغرور هم هستم . دیگه از دست این دختره کاس شده بودم یه روز زنگ زد گوشی رو ور داشتم گفتم آخه ادم حسابی تو الان دیگه زن مردمی باید دلتو بدی کس دیگه نه من که با تو نسبتی ندارم تو الان دیگه یه زنی اینو میفهمی نه یه دختر ؟ بعد یواش گفت نه من زن نیستم . منم چون خبر عقدشو شنیدم ولی ندیدم ازش پرسیدم مگه عقد نکردی ؟ گفت آره . گفتم خب الان از نظر قانونی یه زنی نه دختر . بازم گفت نه من عقد کردم ولی زن نیستم دخترم . اصلا گیج شدم . گفت میفهمی چی میگم ؟ منظورشو متوجه شدم ولی خیلی خجالت میکشیدم یه نیم ساعتی هرچی پیام میداد جواب نمیدادم بعدش با خودم گفتم اون زنه باید حیا کنه تو خجالت میکشی ؟ پرسیدم منظورت از این حرفا چیه گفت من هنوز پردم سالمه پاره نیست اینم یعنی هنوز دوشیزم . گفتم آره فهمیدم . پرسید اینا رو از کجا میدونی ؟ گفتم تو دانشگاه استاد تنظیم خانواده برامون گفت . پرسید دیگه چی گفت ؟ بدم اومد گفتم به تو چه . تا الان فکر میکردم که اون منو برا خودم میخواد بعد فکرم عوض شد . یه چند ماهی تلفنمو به بهونه اینکه گمش کردم خاموش کردم آخه خیلی مزاحم میشد منم با این اعتقاداتی که داشتم اصلا دیگه دوس نداشتم چشمم بش بخوره گذشتو اواخر تابستون عروسیش شد برا مام نامه فرستاد و از منم خواست که برم عروسیش ولی من با این حرف که باش رابطه ندارم و برام مهم نیست گفتم نمیام . با اینکه عروسی کرد و به قول خودش که میگفت هنوز دخترم دیگه زن شده بود منم خیالم راحت شده بود همون خونه رو بازم برا یه سال دیگه تمدید کردیم چون مجبور بودیم تا آخر ترم تو اون شهر بمونیم و دیگه با خودم میگفتم دیگه این دختر دست از سر ما برداشت ولی اصلا اون جوری که خیال میکردم نبود اون بازم از پشت درشون منو می پایید یه روز دیدم یه شماره ناشناس چنتا پیام عاشقانه برام فرستاد و اخر همه نوشت دوستت دارم . کنار خونه ی مهسا اینا یه همسایه داشتن که یه دختر داشت منم ازش خیلی خوشم اومد و مهسام چندبار گفت مریم همون دختر همسایه ، از رابطه من با مهسا خبر داره ولی اینم میدونه که من مهسا رو اصلا دوس ندارم و فقط دارم تحملش میکنم و اونم میدونه یه علاقه ای بش دارم و هر وقت منو میدید با ناز سلام میکرد و منم با عشق جوابشو میدادم و من بدبخت فکر میکردم اون شماره منو از مهسا گرفت و برام پیام میده . تو پیاماش گفت اول اسمم ... م .... منم با خودم گفتم مهسا که عروسی کرد حتما مریمه . خیلی تحویلش گرفتم
ازش خواستم خودشو کامل معرفی کنه . گفت قول میدی ناراحت نشی منم قول دادم گفت مهسام . انگار یه سطل آب سرد ریختن تو سرم . گفتم اخه زن خوب چرا اذیت میکنی مگه عروسی نکردی مگه یه ماه نیست از عروسیت گذشت ؟ گفت آره ولی من بازم زن نیستم نذاشتم شوهرم پردمو پاره کنه میخوام اونی که دوس دارم این کارو بکنه . خیلی بدم اومد و عصبانی شدم و گفتم مگه منو برا این کارا می خوای گفت نه برا همیشه کنارم موندن می خوامت . گفتم خب تو مگه شوهر نداری گفت اونو ولش کن . با این اعتقادی که داشتم هر روز بیشتر رو فکرم راه میرفت و اعتقادمو کم تر میکردم همش با خودم میگتم این زنه شیطونه و منو داره امتحان میکنه زنگ زدم به مامانش گفتم جلوشو بگیر . گفت دختر من خیلی تو رو دوست داره ولش نکن وگر نه خودشو میکشه . البته مهسام چند بار اینو به خودمم گفت منم چون می خواستم عامل مرگ یکی نباشم باش خوش رفتاری میکردم . ولی این بار قید همه چیزو زدم و کلی فهش و ناسزا بارش کردم آخه خیلی اذیت میکرد و دیگه ازش خبری نشد ولی خیلی اعصابمو تو این یه سال داغون کرد که حتی قرص اعصاب مصرف میکردم البته تقصیر خودمم بود خیلی میترسیدم آبروم هم پیش خدا و خم پیش همه بره . قبل از امتحانا بازم شرو کرد به پیام دادن ترمهای گذشته موقع امتحانا انقد مزاحم شد که باعث شد که چنتا از درسامو افتادم بش گفتم بذار امتحانامو بدم بعد قول میدم بات دوس بشم برا همیشه . خیلی قربون صدقم رفت و یه ساعت شد بازم پیام داد و کلی چیز عاشقانه برام نوشت و بعد گفت وای ببخشید اشتباهی برا تو فرستادم و هر روز از این پیاما زیاد میفرستاد . متوجه شدم این اصلا میخواد حال منو بگیره چون همش شب امتحانام یه موضوع جدید پیش می اورد با این که بش میگفتم فردا امتحان دارم ولی بدتر میکرد . قید امتحانا رو زدم و با خودم گفتم یه حال اساسی ازش بگیرم و شرو کردم به پیام عاشقانه براش فرستادن و دوستت دارم گفتن خودشم تعجب کرد گفت تو که از من بدت می اومد چطور منو دوس داری گفتم دارم دیگه و بحثو عوض کردم شرو کردم به احساستی کردنش و با خدام قهر کردم که چرا کمکم نکرد که دیگه اون شرشو بکنه و هرکی هم دیگه با خدا قهر کرد و باش نبود دیگه غرق گناه میشد . باش قرار میذاشتم و میدیدمش خودشم باورش نمی شد که این منم و چند باریم رفتم خونشون البته تو پارکینگشون . شرو کردم به مخ زدنش الان دیگه چون رفتار من مثل قبل نبود حتی زور بام دست میداد تا لب گرفتن و بقل کردنش خیلی راحت بود چون خودش از خداش بود . دیگه بام راحت شده بود یه بار به زور اوردمش خونه و کلی با هم لب گرفتیم و بقلش کردم البته تا چشمم بش افتاد ا زنگاه حوس آلود که نگاش میکردم کیرم سیخ سیخ شده بود . وقتی بقلش میکردم کمرشو عقب میکشید اون روز فقط موفق شدم که سینه هاشو دربیارم و ازشون بخورم ولی دیگه روم نشد شلوارشو در بیارم چند باریم روش خوابیدم و لی نذاشت رو کسش بخوابم از شانس ما مامانشم که از این موضو با خبر بود زنگ زد بش گفت بابات میدونه اومدی خونه خودشون زود بیا که اگه نباشی بد میشه و رفت ولی قول داد هفته دیگه که اومد خونه باباش اینجام بیشتر بمونه . ما رو تو کف گذاشت و رفت البته زیادم مالی نبود ولی ما که بار اولمون یود تو کفش موندیم . برا هفته آینده کلی نقشه ریختم . با اس ام اس انقد با احساس باش رفتار کردم که قول داد حتما کنارم لخت لخت بخوابه ولی بازم پشیمون شد گفت شرتمو نمیکنم منم گفتم اشکال نداره از خرس مو کندنم غنیمته یه روز بابا اینا قرار بود با خونواده عمو برن بیرون البته برن خونه عمو بعد برن بگردن منم طبق معمول گفتم نمیام البته این بار با برنامه ای کاملا حساب شده خلاصه بابا اینا رو همون شب فرستادم که برن شب خونه عمو که یه شهر دیگه بود و شب اونجا بخوابن . رفتن و منم فقط فکر فکر فردا بودم که مهسا قرار بود بیاد خونه . رفتم و کلی برا فردا خرید کردم و چنتا فیلم سکسی هم از یکی از بچه ها گرفتم اون ناکس هم متوجه شد من مهمون دارم گیر داد که منم میام تا بزور گولش زدم نه بابا مهمون کجا بود برا خودم میخوام . تازه خبرش کامپیوترم اصلا فیلما رو نخوند . شب رفتم حموم و کلی خودمو آراسته کردم انصافا خیلی هم توپ شدم که اگه میخواستم تا صب میشد صد تا رو بیاری سیخ بزنی . ولی خدایش من اهل این حرفا نبودم انقدرم از این زنه نفرت و حس انتقام داشتم فقط به فکر انتقام گرفتن ازش بودم . خلاصه بگم فردا ظهر شد و طرفم قرار بود بیاد . زنگ زد گفت من خونه بابامم کسی پیشته ؟ گفتم نه . گفت مامانمم میدونه . گفتم بیا اشکال نداره . رفتم درو باز کردم و اومدم از پنجره نگاه میکردم که یه وقت کسی نبینه آبرومون بره . کسی نبود اومد تو منم رفتم پایین و پشت درو زدم که اگه بابااینا بدون هماهنگی اومدن نرسن سرمون مهسام ترسیده بود . بردمش بالا سر پا چادرشو نکند کلی همو بقل کردیم و حدود 20 دقیقه از هم لب میگرفتیم . انقد لبامو خورد که بعضی وقتا زبونمو گاز میزد بردم نشونمش گفتم یه چیز بیارم بخوری ولی انقد کیرم سیخ شد که اصلا نشد بلند شدم بازم نشته از هم لب گرفتیم و دلو زدم به دریا بلند شدم رفتم تو آشپزخونه ولی اونم کیرمو از زیر شلوارکی که پام بود قشنگ دید یه شیرینی و شربتی اوردم با هم خوردیم بازم شرو کردیم لب گرفتن . هوا یه ذره سرد بود بخاری رو زیاد کردم و بازم کلی از هم لب گرفتیم بش گفتم راحت باش گفت راحتم روسریشو کندم گفتم اینجوری میگم .بش گفتم میخوام یه کم از اون تپل مپولات بخورم خندید ولی کاری نکرد . لب گذاشتم رو لباش و خوابوندمش و خودمم خوابیدم روش و دکمه های مانتوشو باز کردم گفت بذار خودم باز کنم اون وقت برا خودت هی بخورشون تا سیر بشی . تا اون باز کرد منم پیرهنمو در اوردم که خجالت نکشه و مساوی بشیم بعد یه کم ازشون خوردم ولی زیاد خوشم نیومد . خوابیدم روش و اونم هی منو ماچ میکرد . بلند شدم گفتم تو ضعیف تری بخواب رو من که من خستت نکنم یه کم خوابید دیدم داره نفس نفس میزنه فهمیدم خیلی داره حال میکنه . بش گفتم مهسا شلوارتو نمیکنی گفت نه . گفتم مگه قول ندادی . اولش خیلی ناز اومد ولی من دیگه کاریش نداشتم فقط اون بوس میکرد ولی تا بی محلی منو دید گفت باشه . من چشامو بستم اونم کند گفت باز کن. وووووووووای عجب رونای سفیدی منم زود شلوارمو کندم ولی من که انقد پوستم سفید بود پیش رون های اون مثل پشمالوها بودم . من خوابیدم و اونم خوابید روم ولی اون خیلی با من حال میکرد . مرتب منو میبویسد منم بوسش میکردم اولش میترسیدم ناراحت بشه یواش دست بردم رو باسنش و هی از رو شرت مالوندمش ولی دیدم نه تازه خوششم اومد هی یواش یواش می مالوندمش اونم خودشو رو کیر من می مالوند ولی خیلی گرم شده بود . بش گفتم حالا شرتتو بکن . گفت نه نمیکنم . منم گذاشتمش کنار و از رو خودم برداشتمش گفتم این تو بودی که گفتی عاشقتم . اون اولا که من اصلا قصد نداشتم اصلا باش دوس بشم همش سکسی حرف میزد بارها بهم رسوند که دوس دارم مال تو بشم و خودمو تقدیم تو بکنم ولی الان که من لوسش کردم گفت بسه دیگه شرتمو نمیکنم . یه چند دقیقه ای باش حرف نزدم هر چی فکر کردم فایده نداشت این بار من رفتم روش . تا خوابیدم روش خودش پاشو باز میکرد کیرم از زیر دوتا شرت که یکیش مال اون بود یکیش مال من داغی کسشو حس میکرد من زیاد باش حال نکردم نه با لباش نه با سینه هاش و نه با بدنش ولی خواستم اون حال اساسی رو ازش بگیرم . هی رو شرتی به هم می مالوندیم . من دست زیر شرتش بردم و کونشو با انگشتام می مالوندم ولی اون کونی حاضر نشد شرتشو بکنه و یه چند دقیقه ای می مالوندمش ولی انصافا اون خیلی حال میکرد . با خودم گفتم پس من چی ؟ خواستم شرتشو بکنم یه باره خودشو جم کرد و مانع شد منم یه زوری زدم ولی فایده نداشت این بار دیگه از روش رفتم کنار و هیچی نگفتم . با خودم یه کم فکر کردم گفتم باید رو احساساتش راه برم . من نقش بازی کردنو خیلی خوب بازی میکردم قبلا هم تو چندتا نمایش و تاتر مقام اوردم . خودمو زدم به گریه و چنتا قطر اشک الکی ریختم . خیلی ناراخت شد گفت چته . بش گفتم دلم برا خودم میسوزه و از این جور چیزا . یه چند بار ماچم کرد و ازم لب گرفت و ازم خواست برم روش تا رفتم خودش تابلو پاشو وا کرد و منم از رو شرت مالوندمش خودش از خداش بود که بکنه چون چندبار صداش در اومد خیلی حال میکرد منم کیرم تمام گرمای کس تنگشو احساس میکرد خیلی آه آه میکرد . گفتم مهسا وقتشه دیگه این بار خودش شرتشو کند منم کندم دیگه انقد عجله کردم که اصلا چشمم به کسش نیفتاد تا خوابیدم روش اصلا چیزی نگفت منم دیگه تف نزدم رو کلاهک هسته ای ولی کس مهسا هم داغ داغ بود هم خیس خیس . پاشو باز کرد و منم یواش حل دادم توش . مهسا سنی نداشت 18سالش بود ولی دور کسش موداشت الته ندیدم با کیرم احساس کردم . سوراخش خیلی تنگ بود منم یواش حل دادم تو یه درد کوچیک احساس کرد و منم خیلی ملایم می رفتم و میومدم اونم سفت منو بقل کرد و از هم لب میگرفتیم انقدر قبلش به هم ور رفتیم که من خیلی زود آبم اوم و ریختمش توش ولی انقدر اومد که با این که هنوز تا آخر تو بود از کنارش بیرونم میومد و همینجور گذاشتمش تو و بی حال خوابیدم روش تا کیرم خودش یواش یواش خابید اومد بیرون ولی شاید به اندازه یه لیوان آب داشت که تا بیرون اومد با اینکه مهسا کلی شو با دسمال پاک کرد ولی هی از تو کسش آب میومد که رو تشک زیر پامونم ریخته شد . بعد مهسا سریع به بهونه دست شویی رفت دستشویی ولی من مطمعنم دستشویی نداشت یه کار کرد که من آخرش متوجه نشدم . مهسا دومین دوست دخترم بود البته اولیش هم مث مهسا زیاد پابرجا نبود و منم یه دوست مذهبی و با ایمان و خوب میخواستم که با او قط رابطه کردم و بعد این قضیه مهسا پیش اومد . مهسا اولین دختری بود که من باش قرار گذاشتم ببینمش ، اولین دختر غریبه بود که با من دست داد ، اولین دختری بود که با هم بوس بازی کردیم ، اولین دختری بود که من بدنشو دیدم و اولین دختری بود که من باش رابطه سکسی داشتم . من برا خودم اعتقادایی داشتم به خدا و پیغمبر . اعتقاد داشتم که اگه پاک باشم خدایی عادل هست که یه زن پاک و نجیب بهم میده ولی حیف !!!!!!!! قبل از این کار همش میگفتم یه خاطر اینکه یه حال اساسی ازش بگیرم این کارو میکنم ولی الان اعتراف میکنم اون خیلی حال کرد و این من بودم که یه حال اساسی ازم گرفته شد از این واقعیت حدود یه سال میگذره ولی هر روز عذابش برام بیشتر و بیشتر میشه چون گناه به این بزرگی انجام دادم و قدر پاکی خودمو ندونستم اون هنوزم مزاحمم میشه ولی من هم توبه کردم و هم خدا رو قسم دادم که کمکم کنه دیگه این چنین گرفتار شیطان نشم و چند وقتیه که ازش خبری نیست ولی من قسم خوردم که اگه یه بار دیگه مزاحم شد به باباش بگم آخه شمارشو دارم.
نوشته: مهندس
تعریف از خودم نباشه من جوونی سالم و مودب سر به زیر و خوش تیپ و خوش صورتم . چن سال پیش صاب خونمون قصد فروش خونشو داشت و مام چون باش قرارداد بستیم که تا خواست بفروشه تخلیه کنیم دیگه تخلیه کردیم و من و داداشم دنبال خونه گشتیم . من اصلا دوس نداشتم دیگه تو اون محله زندگی کنم چون چند باری دختراش بهم تیکه میپروندن و خیلی یه جوری نگام میکردن البته اینم بگم ما مال اون شهر نبودیم ولی از بخت بد من داداشم یه خونه دو کوچه پایین تر پیدا کرد و مام مجبور شدیم که بریم اونجا وقتی رفتیم اونجا مستقر شدیم تو هفته اول یه دختر بود چند باری پسر داداشم که 4 سالشه رو برد پیش خودش از همونجا متوجه شدم دختره یه چیزایی میخواد بگه . اصلا به رو خودم نیوردم یه چند هفته ای بود مرتب منو زیر نظر داشت و همین کارا رو میکرد دیگه روش باز شد . پنجره اتاق من باز میشد تو کوچه و تازه اوایل پاییز بود منم پنجره رو باز میکردم . یه چند وقتی بود که میومد زیر پنجره اتاق من و دوستاشو صدا میکرد . چند باری رفتم کنار پنجره ایستادم بهم زل می زد ولی من روم نمیشد تو چشای یه دختر غریبه نگاه کنم البته اعتماد به نفسم خیلی بالاست همین کارو چتد بار دیگه هم تکرار کرد . خونواده من معمولا بیرون زیاد میرفتن و منم باشون نمی رفتم یه روز عصر می خواستن برن بیرون یکی از دخترای همسایمون که اسمشم مهسا بود از پسر داداشم این قضیه رو شنید برامون یه کاسه خرما اورد رفتم دم در دیدم با دوستاش همه اومدن دم در درو که باز کردم خندیدن منم جدی بشون گفتم کار داشتید کاسه خرما داد به من و گفت نضریه گرفتم بردم و کاسشو اوردم بدم بش بهم زل زد منم درو بستم چند دقیقه بعدش بابااینا رفتن منم تا دم در اومدم دیدم با دوستاش دم درن خودش رفت تو ولی دوستاش موندن بیرون . بابا اینا که رفتن منم رفتم بالا لباسامودر اوردم برم حموم دیدم در میزنن با تاب و شلوارک اومدم دم در بازم همشون دم در وایسادن و یه کاسه خرما دیگه دستشون بود گفتم مارو یه بار دادید گفت اشکال نداره دو ریالیم جا افتاد کاسه رو خالی کردم که بشون بدم یکی از دوستاش موند که کاسه رو بگیره اسمش الهام بود کاسه رو دادم بش همینجور بی مقدمه گفت مهسا تو رو دوس داره نمی خوای بش شماره بدی بش . اخم کردم و درو بستم . بار اولم نبود یه دختر بدون اینکه من بگم دوسش دارم بم گفت دوستت دارم ولی این دختر یه جوری بود و وقتی نگام میکرد یه جور حریسانه نگام میرد همون شب چون میدونستن تنهام صد بار در زدن و گفتن شماره می خوان منم دیگه خسته شدم چند بار بهشون فهش دادم ولی می ترسیدم آبرومون بره تو نامه بشون گفتم باشه دیگه مزاحم نشید آبروم پیش همسایه ها میره بدتر ول بکن نبودن شماره خط اعتباریمو دادم . دیگه شرو کرد پیام دادن و زنگ زدن و دوست دارم گفتن ولی من حتی یه بارم بش نگفتم دوسش دارم چون نداشتم . خلاصه زیاد سرتونو درد نیارم خیلی اذیتم کرد و منم اصلا دیگه جوابشو ندادم یه سه ماهی شد تازه اون از همون اول به مامانشم گفته منو خیلی دوس داره منم متوجه شدم که مامانش خیلی منو تحویل میگیره گفتم شاید عادیه چون من آدم خوش رو و با همه خیلی شوخی میکردم خلاصه چند ماهی گذشت . برا خانوم خواستگار اومد و با این که باش قهر بودم ولی زنگ زد و گریه کرد و گفت من اونو اصلا نمیخوام و بش جواب منفی میدم تو رو میخوام . منم بم برخورد با عصبانیت جوابشو دادم ولی بعدش دلم براش سوخت بازم زنگ زد ولی این بار گفتم گناه داره تحویلش گرفتم و کلی دل داریش دادم ولی اون که فقط با من بودنو میخواست اصلا به حرفام گوش نمیداد باباش به زور وادارش کرد جواب مثبت بده و چند وقتی گذشت عقد کردن . بعد عقدش یه بار زنگ زد بش گفتم تا اون موقع دختر بودی ولی الان دیگه زن مردمی دیگه جوابتو نمیدم البته با خوبی گفتم اونم گفت باشه ولی هر دفه با یه خط زنگ میزد و هیچی نمیگفت خیلی اذیتم میکرد می اومد در خونه ما ، دیگه همه خونه هم بهم شک کردن ولی من اصلا به رو خودم نیووردم اینم بگم به قول داداشم من یه کم مغرور هم هستم . دیگه از دست این دختره کاس شده بودم یه روز زنگ زد گوشی رو ور داشتم گفتم آخه ادم حسابی تو الان دیگه زن مردمی باید دلتو بدی کس دیگه نه من که با تو نسبتی ندارم تو الان دیگه یه زنی اینو میفهمی نه یه دختر ؟ بعد یواش گفت نه من زن نیستم . منم چون خبر عقدشو شنیدم ولی ندیدم ازش پرسیدم مگه عقد نکردی ؟ گفت آره . گفتم خب الان از نظر قانونی یه زنی نه دختر . بازم گفت نه من عقد کردم ولی زن نیستم دخترم . اصلا گیج شدم . گفت میفهمی چی میگم ؟ منظورشو متوجه شدم ولی خیلی خجالت میکشیدم یه نیم ساعتی هرچی پیام میداد جواب نمیدادم بعدش با خودم گفتم اون زنه باید حیا کنه تو خجالت میکشی ؟ پرسیدم منظورت از این حرفا چیه گفت من هنوز پردم سالمه پاره نیست اینم یعنی هنوز دوشیزم . گفتم آره فهمیدم . پرسید اینا رو از کجا میدونی ؟ گفتم تو دانشگاه استاد تنظیم خانواده برامون گفت . پرسید دیگه چی گفت ؟ بدم اومد گفتم به تو چه . تا الان فکر میکردم که اون منو برا خودم میخواد بعد فکرم عوض شد . یه چند ماهی تلفنمو به بهونه اینکه گمش کردم خاموش کردم آخه خیلی مزاحم میشد منم با این اعتقاداتی که داشتم اصلا دیگه دوس نداشتم چشمم بش بخوره گذشتو اواخر تابستون عروسیش شد برا مام نامه فرستاد و از منم خواست که برم عروسیش ولی من با این حرف که باش رابطه ندارم و برام مهم نیست گفتم نمیام . با اینکه عروسی کرد و به قول خودش که میگفت هنوز دخترم دیگه زن شده بود منم خیالم راحت شده بود همون خونه رو بازم برا یه سال دیگه تمدید کردیم چون مجبور بودیم تا آخر ترم تو اون شهر بمونیم و دیگه با خودم میگفتم دیگه این دختر دست از سر ما برداشت ولی اصلا اون جوری که خیال میکردم نبود اون بازم از پشت درشون منو می پایید یه روز دیدم یه شماره ناشناس چنتا پیام عاشقانه برام فرستاد و اخر همه نوشت دوستت دارم . کنار خونه ی مهسا اینا یه همسایه داشتن که یه دختر داشت منم ازش خیلی خوشم اومد و مهسام چندبار گفت مریم همون دختر همسایه ، از رابطه من با مهسا خبر داره ولی اینم میدونه که من مهسا رو اصلا دوس ندارم و فقط دارم تحملش میکنم و اونم میدونه یه علاقه ای بش دارم و هر وقت منو میدید با ناز سلام میکرد و منم با عشق جوابشو میدادم و من بدبخت فکر میکردم اون شماره منو از مهسا گرفت و برام پیام میده . تو پیاماش گفت اول اسمم ... م .... منم با خودم گفتم مهسا که عروسی کرد حتما مریمه . خیلی تحویلش گرفتم
ازش خواستم خودشو کامل معرفی کنه . گفت قول میدی ناراحت نشی منم قول دادم گفت مهسام . انگار یه سطل آب سرد ریختن تو سرم . گفتم اخه زن خوب چرا اذیت میکنی مگه عروسی نکردی مگه یه ماه نیست از عروسیت گذشت ؟ گفت آره ولی من بازم زن نیستم نذاشتم شوهرم پردمو پاره کنه میخوام اونی که دوس دارم این کارو بکنه . خیلی بدم اومد و عصبانی شدم و گفتم مگه منو برا این کارا می خوای گفت نه برا همیشه کنارم موندن می خوامت . گفتم خب تو مگه شوهر نداری گفت اونو ولش کن . با این اعتقادی که داشتم هر روز بیشتر رو فکرم راه میرفت و اعتقادمو کم تر میکردم همش با خودم میگتم این زنه شیطونه و منو داره امتحان میکنه زنگ زدم به مامانش گفتم جلوشو بگیر . گفت دختر من خیلی تو رو دوست داره ولش نکن وگر نه خودشو میکشه . البته مهسام چند بار اینو به خودمم گفت منم چون می خواستم عامل مرگ یکی نباشم باش خوش رفتاری میکردم . ولی این بار قید همه چیزو زدم و کلی فهش و ناسزا بارش کردم آخه خیلی اذیت میکرد و دیگه ازش خبری نشد ولی خیلی اعصابمو تو این یه سال داغون کرد که حتی قرص اعصاب مصرف میکردم البته تقصیر خودمم بود خیلی میترسیدم آبروم هم پیش خدا و خم پیش همه بره . قبل از امتحانا بازم شرو کرد به پیام دادن ترمهای گذشته موقع امتحانا انقد مزاحم شد که باعث شد که چنتا از درسامو افتادم بش گفتم بذار امتحانامو بدم بعد قول میدم بات دوس بشم برا همیشه . خیلی قربون صدقم رفت و یه ساعت شد بازم پیام داد و کلی چیز عاشقانه برام نوشت و بعد گفت وای ببخشید اشتباهی برا تو فرستادم و هر روز از این پیاما زیاد میفرستاد . متوجه شدم این اصلا میخواد حال منو بگیره چون همش شب امتحانام یه موضوع جدید پیش می اورد با این که بش میگفتم فردا امتحان دارم ولی بدتر میکرد . قید امتحانا رو زدم و با خودم گفتم یه حال اساسی ازش بگیرم و شرو کردم به پیام عاشقانه براش فرستادن و دوستت دارم گفتن خودشم تعجب کرد گفت تو که از من بدت می اومد چطور منو دوس داری گفتم دارم دیگه و بحثو عوض کردم شرو کردم به احساستی کردنش و با خدام قهر کردم که چرا کمکم نکرد که دیگه اون شرشو بکنه و هرکی هم دیگه با خدا قهر کرد و باش نبود دیگه غرق گناه میشد . باش قرار میذاشتم و میدیدمش خودشم باورش نمی شد که این منم و چند باریم رفتم خونشون البته تو پارکینگشون . شرو کردم به مخ زدنش الان دیگه چون رفتار من مثل قبل نبود حتی زور بام دست میداد تا لب گرفتن و بقل کردنش خیلی راحت بود چون خودش از خداش بود . دیگه بام راحت شده بود یه بار به زور اوردمش خونه و کلی با هم لب گرفتیم و بقلش کردم البته تا چشمم بش افتاد ا زنگاه حوس آلود که نگاش میکردم کیرم سیخ سیخ شده بود . وقتی بقلش میکردم کمرشو عقب میکشید اون روز فقط موفق شدم که سینه هاشو دربیارم و ازشون بخورم ولی دیگه روم نشد شلوارشو در بیارم چند باریم روش خوابیدم و لی نذاشت رو کسش بخوابم از شانس ما مامانشم که از این موضو با خبر بود زنگ زد بش گفت بابات میدونه اومدی خونه خودشون زود بیا که اگه نباشی بد میشه و رفت ولی قول داد هفته دیگه که اومد خونه باباش اینجام بیشتر بمونه . ما رو تو کف گذاشت و رفت البته زیادم مالی نبود ولی ما که بار اولمون یود تو کفش موندیم . برا هفته آینده کلی نقشه ریختم . با اس ام اس انقد با احساس باش رفتار کردم که قول داد حتما کنارم لخت لخت بخوابه ولی بازم پشیمون شد گفت شرتمو نمیکنم منم گفتم اشکال نداره از خرس مو کندنم غنیمته یه روز بابا اینا قرار بود با خونواده عمو برن بیرون البته برن خونه عمو بعد برن بگردن منم طبق معمول گفتم نمیام البته این بار با برنامه ای کاملا حساب شده خلاصه بابا اینا رو همون شب فرستادم که برن شب خونه عمو که یه شهر دیگه بود و شب اونجا بخوابن . رفتن و منم فقط فکر فکر فردا بودم که مهسا قرار بود بیاد خونه . رفتم و کلی برا فردا خرید کردم و چنتا فیلم سکسی هم از یکی از بچه ها گرفتم اون ناکس هم متوجه شد من مهمون دارم گیر داد که منم میام تا بزور گولش زدم نه بابا مهمون کجا بود برا خودم میخوام . تازه خبرش کامپیوترم اصلا فیلما رو نخوند . شب رفتم حموم و کلی خودمو آراسته کردم انصافا خیلی هم توپ شدم که اگه میخواستم تا صب میشد صد تا رو بیاری سیخ بزنی . ولی خدایش من اهل این حرفا نبودم انقدرم از این زنه نفرت و حس انتقام داشتم فقط به فکر انتقام گرفتن ازش بودم . خلاصه بگم فردا ظهر شد و طرفم قرار بود بیاد . زنگ زد گفت من خونه بابامم کسی پیشته ؟ گفتم نه . گفت مامانمم میدونه . گفتم بیا اشکال نداره . رفتم درو باز کردم و اومدم از پنجره نگاه میکردم که یه وقت کسی نبینه آبرومون بره . کسی نبود اومد تو منم رفتم پایین و پشت درو زدم که اگه بابااینا بدون هماهنگی اومدن نرسن سرمون مهسام ترسیده بود . بردمش بالا سر پا چادرشو نکند کلی همو بقل کردیم و حدود 20 دقیقه از هم لب میگرفتیم . انقد لبامو خورد که بعضی وقتا زبونمو گاز میزد بردم نشونمش گفتم یه چیز بیارم بخوری ولی انقد کیرم سیخ شد که اصلا نشد بلند شدم بازم نشته از هم لب گرفتیم و دلو زدم به دریا بلند شدم رفتم تو آشپزخونه ولی اونم کیرمو از زیر شلوارکی که پام بود قشنگ دید یه شیرینی و شربتی اوردم با هم خوردیم بازم شرو کردیم لب گرفتن . هوا یه ذره سرد بود بخاری رو زیاد کردم و بازم کلی از هم لب گرفتیم بش گفتم راحت باش گفت راحتم روسریشو کندم گفتم اینجوری میگم .بش گفتم میخوام یه کم از اون تپل مپولات بخورم خندید ولی کاری نکرد . لب گذاشتم رو لباش و خوابوندمش و خودمم خوابیدم روش و دکمه های مانتوشو باز کردم گفت بذار خودم باز کنم اون وقت برا خودت هی بخورشون تا سیر بشی . تا اون باز کرد منم پیرهنمو در اوردم که خجالت نکشه و مساوی بشیم بعد یه کم ازشون خوردم ولی زیاد خوشم نیومد . خوابیدم روش و اونم هی منو ماچ میکرد . بلند شدم گفتم تو ضعیف تری بخواب رو من که من خستت نکنم یه کم خوابید دیدم داره نفس نفس میزنه فهمیدم خیلی داره حال میکنه . بش گفتم مهسا شلوارتو نمیکنی گفت نه . گفتم مگه قول ندادی . اولش خیلی ناز اومد ولی من دیگه کاریش نداشتم فقط اون بوس میکرد ولی تا بی محلی منو دید گفت باشه . من چشامو بستم اونم کند گفت باز کن. وووووووووای عجب رونای سفیدی منم زود شلوارمو کندم ولی من که انقد پوستم سفید بود پیش رون های اون مثل پشمالوها بودم . من خوابیدم و اونم خوابید روم ولی اون خیلی با من حال میکرد . مرتب منو میبویسد منم بوسش میکردم اولش میترسیدم ناراحت بشه یواش دست بردم رو باسنش و هی از رو شرت مالوندمش ولی دیدم نه تازه خوششم اومد هی یواش یواش می مالوندمش اونم خودشو رو کیر من می مالوند ولی خیلی گرم شده بود . بش گفتم حالا شرتتو بکن . گفت نه نمیکنم . منم گذاشتمش کنار و از رو خودم برداشتمش گفتم این تو بودی که گفتی عاشقتم . اون اولا که من اصلا قصد نداشتم اصلا باش دوس بشم همش سکسی حرف میزد بارها بهم رسوند که دوس دارم مال تو بشم و خودمو تقدیم تو بکنم ولی الان که من لوسش کردم گفت بسه دیگه شرتمو نمیکنم . یه چند دقیقه ای باش حرف نزدم هر چی فکر کردم فایده نداشت این بار من رفتم روش . تا خوابیدم روش خودش پاشو باز میکرد کیرم از زیر دوتا شرت که یکیش مال اون بود یکیش مال من داغی کسشو حس میکرد من زیاد باش حال نکردم نه با لباش نه با سینه هاش و نه با بدنش ولی خواستم اون حال اساسی رو ازش بگیرم . هی رو شرتی به هم می مالوندیم . من دست زیر شرتش بردم و کونشو با انگشتام می مالوندم ولی اون کونی حاضر نشد شرتشو بکنه و یه چند دقیقه ای می مالوندمش ولی انصافا اون خیلی حال میکرد . با خودم گفتم پس من چی ؟ خواستم شرتشو بکنم یه باره خودشو جم کرد و مانع شد منم یه زوری زدم ولی فایده نداشت این بار دیگه از روش رفتم کنار و هیچی نگفتم . با خودم یه کم فکر کردم گفتم باید رو احساساتش راه برم . من نقش بازی کردنو خیلی خوب بازی میکردم قبلا هم تو چندتا نمایش و تاتر مقام اوردم . خودمو زدم به گریه و چنتا قطر اشک الکی ریختم . خیلی ناراخت شد گفت چته . بش گفتم دلم برا خودم میسوزه و از این جور چیزا . یه چند بار ماچم کرد و ازم لب گرفت و ازم خواست برم روش تا رفتم خودش تابلو پاشو وا کرد و منم از رو شرت مالوندمش خودش از خداش بود که بکنه چون چندبار صداش در اومد خیلی حال میکرد منم کیرم تمام گرمای کس تنگشو احساس میکرد خیلی آه آه میکرد . گفتم مهسا وقتشه دیگه این بار خودش شرتشو کند منم کندم دیگه انقد عجله کردم که اصلا چشمم به کسش نیفتاد تا خوابیدم روش اصلا چیزی نگفت منم دیگه تف نزدم رو کلاهک هسته ای ولی کس مهسا هم داغ داغ بود هم خیس خیس . پاشو باز کرد و منم یواش حل دادم توش . مهسا سنی نداشت 18سالش بود ولی دور کسش موداشت الته ندیدم با کیرم احساس کردم . سوراخش خیلی تنگ بود منم یواش حل دادم تو یه درد کوچیک احساس کرد و منم خیلی ملایم می رفتم و میومدم اونم سفت منو بقل کرد و از هم لب میگرفتیم انقدر قبلش به هم ور رفتیم که من خیلی زود آبم اوم و ریختمش توش ولی انقدر اومد که با این که هنوز تا آخر تو بود از کنارش بیرونم میومد و همینجور گذاشتمش تو و بی حال خوابیدم روش تا کیرم خودش یواش یواش خابید اومد بیرون ولی شاید به اندازه یه لیوان آب داشت که تا بیرون اومد با اینکه مهسا کلی شو با دسمال پاک کرد ولی هی از تو کسش آب میومد که رو تشک زیر پامونم ریخته شد . بعد مهسا سریع به بهونه دست شویی رفت دستشویی ولی من مطمعنم دستشویی نداشت یه کار کرد که من آخرش متوجه نشدم . مهسا دومین دوست دخترم بود البته اولیش هم مث مهسا زیاد پابرجا نبود و منم یه دوست مذهبی و با ایمان و خوب میخواستم که با او قط رابطه کردم و بعد این قضیه مهسا پیش اومد . مهسا اولین دختری بود که من باش قرار گذاشتم ببینمش ، اولین دختر غریبه بود که با من دست داد ، اولین دختری بود که با هم بوس بازی کردیم ، اولین دختری بود که من بدنشو دیدم و اولین دختری بود که من باش رابطه سکسی داشتم . من برا خودم اعتقادایی داشتم به خدا و پیغمبر . اعتقاد داشتم که اگه پاک باشم خدایی عادل هست که یه زن پاک و نجیب بهم میده ولی حیف !!!!!!!! قبل از این کار همش میگفتم یه خاطر اینکه یه حال اساسی ازش بگیرم این کارو میکنم ولی الان اعتراف میکنم اون خیلی حال کرد و این من بودم که یه حال اساسی ازم گرفته شد از این واقعیت حدود یه سال میگذره ولی هر روز عذابش برام بیشتر و بیشتر میشه چون گناه به این بزرگی انجام دادم و قدر پاکی خودمو ندونستم اون هنوزم مزاحمم میشه ولی من هم توبه کردم و هم خدا رو قسم دادم که کمکم کنه دیگه این چنین گرفتار شیطان نشم و چند وقتیه که ازش خبری نیست ولی من قسم خوردم که اگه یه بار دیگه مزاحم شد به باباش بگم آخه شمارشو دارم.
نوشته: مهندس
سکس از کون من و زن دایی
سلام من محمد هستم و این روایت لذت بخش ترین و پرهیجان ترین اتفاق زندگیمه. الان که این خاطه رو دارم می نویسم 20 سالمه و این اتفاق حدود یک سال پیش رخ داده. خوب بریم سر اصل ماجرا.
من خیلی زود متوجه سکس و این جور حرفا شدم و از 10 سالگی جق زدن رو شروع کردم . به تمام زن های اطرافم هم چشم داشتم و چون کوچیک بودم اونا فکر میکردن چیزی حالیم نیست زیاد خودشونو جلوم جمع و جور نمی کردن. از همه برام جذاب تر زنداییم بود که اسمش شهره ست. یه پسر هم داره که میشه گفت از نزدیک ترین دوستامه و اکثر موقع ها با هم میچرخیم. فوتبالیست خوبه و همیشه با تیمشون اینور اونور برای مسابقه فوتبال میره. زنداییم الان 42 سالشه و یه اندام استثنایی داره . قدش نسبتا بلنده و اصلا شکم نداره.سینه هاشم زیاد بزرگ نیست و معمولیه ولی سفت و خوش فرمه. اما نکته جالب درباره اون کون وحشناک بزرگشه که هر کسی رو از خود بیخود میکنه. یه کون واقعا بزرگ که با حرف نمیتونم متوجتون کنم که بزرگیش چقدره. کونش از موقعی که یادمه بزرگ بود ولی تو این چند سال گذشته خیلی بزرگتر شده و این خیلی تعجب برانگیزه. مادرم از اون زنایی که همیشه با اهل فامیل میشنه و غیبت این و اونو میکنه . توی غیبتاشون هم حرف های سکسی هم میزنن. من چند بار دزدکی حرفاشونو گوش کردم و شنیدم که از هم میپرسن که این کون شهره چرا اینقدر بزرگ شده و واقعا مایه آبروریزیه. بیرون میره تمام ملت به کونش نگاه میکنن. محض رضای خدا یه ذره لباس گشاد هم نمیپوشه که معلوم نشه. هرچی کونش گنده تر میشه لباساش تنگ تر میشه. بقیق هم به شوخی بهش میگفتن اینو باید از داداشت بپرسی که معولم نیست شب باهاش چیکار میکنه؟؟
من که فکر می کنم این حرف از سر حسودشون بود و براشون باور کردنی نبود. من از اونجایی که با پسرش خیلی رفیق بودم زیاد خونشون میرفتم و تا میتونستم دید میزدمش. یادمه یه شلوار کشی نازک داشت که تو خونه بعضی اوقات می پوشید وقتی اونو میپوشید من به هر بهونه ایی یه کاری میکردم خم شه تا بتونم راحت دید بزنمش. مثلا وسایل مورد نیازشو مینداختم زمین. یا وقتی که تو آشپرخونه بود همش میرفتم اونجا به بهونه آب خوردن خودمو میمالوندم بهش. وااااای که چه کونه نرمی داشت. واقعا آدم رو دیونه میکنه. اون روز ها که حدودا که از 17 سالگی تا 19 سالگیم بود دیگه واسم جون نمونده بود از بس جق زده بودم. دیگه کمرم راست نمیشد. روزی چندبار به خاطرش جق میزدم. یادمه یه بار تابستون بود که میخاستن تو حیاط ما فرش ها رو بشورن و شهره هم داشت فرش میشست. من هم به هزار بهونه همش تو حیاط ول میچرخیدم. شهره هم که یه شلوارک پوشیده بود داشت فرش میشست. از بس که کونش بزرگ بود همش شلوارک از کونش میفتاد نصف کونش معلوم میشد. خودش بیخیال بود ولی مادرم همش بهش اشاره میکرد که خودشو جمع و جور بکنه.
اون روزا همش خاک تو سر خودم میرخیتم که با جق خودمو از پا انداختم و عرضه ندارم کاری کنم تا بتونم بکنمش. آخه اونم با اینکه زیاد خودشو جمع و جور نمیکرد ولی اصلا حرف سکسی نمیزد و همیشه محترم بود. تا اینکه تابستون پارسال بود که بلاخره شانس درخونه منو زد و خانوادم برای مسافرت یک هفته رفتن مسافرت اونم کرمانشاه خونه یکی از دوستای دوران خدمت بابام. مشکلشون مادر بزرگم بود که خونه ما زندگی می کرد و نمی تونستن با خودشون ببرن. منم با هزار تا بهونه گفتم که نمیام موندنی شدم. گفتن که پس تو بمون مواظب مادربزرگ باش ولی من زیر بار مسئولیت نرفتم گفتم من نمیتونم پرستاری کنم. بلاخره قرار شد داییم و زنداییم و پسرش بیان خونه ما بمونن. با این شرایط بابام راضی شد.منم که داشتم از خوشحالی بال در میاوردم. که یک هفته میتونم با زندایی زندگی کنم. شب اول که منو پسر داییم تو اتاق من خوابیده بودیم و زنداییم و داییم هم تو اتاق مادر و پدرم و مادربزرگم هم تو اتاق خودش. من از اونجایی که فقط تو فکر زندایی بودم اصلا خوابم نمی برد و نگاه به ساعت دکه کردم دیدم ساعت چهار و نیم صبحه. یه دفعه یه صدای آه و اوهی از اتاق زنداییم شندیم فهمیدم که اوجا خبراییه. رفتم پشت درشون و فهمیدم که داییم داره زنداییم رو میکنه. سریع برگشتم و ساعت دیگه 5 شده بود. چون داییم زود باید سر کار میرفت سریع رفت یه دوش گرفت و ساعت حدود پنج و نیم رفت سرکار و تا ساعت 6 غروب هم برنمی گشت. صبح که شد خواستم برم حموم که تو رختکن دیدم زنداییم شرت و کرستشو گذاشته اونجا. فکر کنم یادش رفته بود. یکمی بوش کردم و به کیرم مالیدم که یه دفعه در باز شد. منم که لخت بودم سریع رفتم پشت در و مانع باز شدن در شدم. ولی زنداییم یه لحظه منو لخت دید یه جیغ کوچولو زد گفت: محمد جان چرا نگفتی داری میری حموم من هنوز لباسامو از رختکن برنداشتم. منم گفتم زندایی اینجا که چیزی نیست! گفت: مطمئنی؟ گفتم آره فقط دوتا لباس زیرت اینجاست... اینو که گفتم یه لحظه ساکت شد و گفت اشکالی نداره بدش به من گفتم آخه لختم نمیشه گفت خوب چرا گیج بازی در میاری یه حوله بپیچ دورت منم این کارو کردم ولی مشکل اینجا بود که کیر من راست شده بود و نمیتونستم . دیگه صداش در اومد و درو باز کرد اومد تو گفت چیکار میکنی اینجا؟ دادن شرت من اینقدر وقت گیره؟؟ شرت و کرستشو برداشت و نگاهش به کیره باد کرده من افتاد که از زیر حوله کاملا مشخص بود... منم سرخ شده بودم ولی به روح خودش نیاورد و با لبخند گفت انگار سر صبحه هنوز از خواب بیدار نشدی. منم از دهنم در رفت و گفتم اصلا نخوابیدم تا بیدار شم. گفت چظور؟ گفتم اصلا خوابم نبرد تا صبح بیدار بودم. اینو که گفتم اخماش رفت تو هم و رفت. فکرکنم به این شک کرد که نکنه صدای آه و نالشو موقع دادن به داییم شنیده باشم. از حموم که بیرون اومدم پسر داییم داشت با گوشیش صحبت می کرد. بعد قطع کرد و به مامانش گفت که مربیمون بود گفت امروز حتما تا غروب خودمو برسونم باشگاه که دوسه روز باید برن شمال برای مسابقه. مامانش هم با کمی غرغر قبول کرد وزنگ زد به باباش و اجازشو گرفت. غروب که شد قبل از اینکه باباش بیاد حرکت کرد. حالا من مونده بودم زندایی سه روز تنها تو یه خونه. شب که شد بازم داشتم فکر می کردم و به خودم گفتم احمق تو چرا اینقدر بی عرضه ای آخرش آبروت بره نمیکشنت که. اگه نکنیش از جق میمیری . اون که تا یکقدمی کیرت هم اومد چرا نمیتونی بکنیش؟ با خودم عهد کردم هرطور شده تو این چند روز بکنمش. اون شب خبری از بکن بکن نبود هم نبود. روز اول گذشت و من بی عرضه هیچ موقیعتی نتونستم جور کنم. شب که شد بازم نزدیکای صبح در حالی که خواب بودم صدای زنداییم رو شندیم که داییم رو صدا می کرد. بیدار شدم و رفتم بیرون اتاق گوش وایستادم شنیدم زنداییم داره منتش میکنه که بکنتش ولی داییم میگه حال نداره و خستست و الان باید بره سر کار. صبح که شد گفتم دیگه باید بکنمش. بیدار بودم که زنداییم متوجه شدم زنداییم داره بخاری رو روشن میکنه . با خودم گفتن زنه دیونه شده وسط تابستون داره بخاری روشن میکنه که فهمیدم حولش خسه و میاد زود خشکش کنه. منو صدا زد و گفت که داره میره حموم و وقتی حوله خشک شد براش ببره ولی من خودمو به خواب زدم. دوباره صدام زد و من جواب ندادم وقتی اومد بالا سرم مطمئن شد که خوابم و می دونست که من وقتی خواب باشم توپ هم بیدارم نمی کنه تا موقع ناهار. خلاصه رفت تو حموم و من میدونستم حوله نداره و مجبوره لخت خودش بیاد حوله رو برداره. رفتم تو همون اتاقی که حوله رو گذاشته بود رو بخاری. کامپیوتر بابام هم اونجا بود و این بهونه که میخام از اینترنتش استفاده کنم اوجا منتظرش شدم. بعد از یه ربع اومد بیرون و لخت وارد اتاق شد تا منو دید با تمام وجود جیغ زد و گفت تو اینجا چیکار میکنی مگه خواب نبودی؟ تا من بخام جواب بدم صدای مادربزرگم از طبقه پایین اومد گفت چی شده که شهره دمش گرم سوتی نداد و گفت موش دیده... منم چشم از بدنش برنداشتم و اونم سریع خودشو با حوله پوشوند. گفت برو گمش از اتاق بیرون ببینم وایستاده منو نگاه هم میکنه... شانس آوردی اتفاقی بود وگرنه میدونستم باهات چیکار کنم.... (تو دلم گفتم احمق چرا جوابشو نمیدی مگه نمیخاتی بکنیش. ) یه دفعه گفتم مثلا چیکار میکردی... گفت حالا که به پدرت گفتم میفهمی چیکار میکنم. گفتم چی میخای بگی ؟ میخای بگی که لخت دیدمت؟ جوابی نداشت و با عصبانیت گفت زبون درازی نکن و گمشو بیرون. نزدیکش شدم گفتم زندایی این که حالا اتفاقی بود ولی نمیدونم میدونی یا نه ولی من عاشقتم. .. خندش گرفت گفت پسر تو از بچه ی منم کوچیکتری اونوقت به من چشم داری تو نیاز به تنبیه داری بزار داییت بیاد. گفتم بزار هرچی میخاد بشه ولی من تو رو میخام. سریع حوله رو از دستش کشیدم و دیگه لخت لخت بود... یه جیغ کوچولو زدو گفت اگه الان از اینجا نری جیغ میکشم. گفتم دیگه کار از این حرفا گذشته و سریع پریدم بغلش کردم و میخاست جیغ بکشه دستومو گرفتم جلوی دهنش داشت مقاومت میکرد که شروع کردم به خوردن سینش و چسبوندمش به دیوار با یه دستم دهنشو گرته بودم و با اون یکی دسم هم داشتم کسش رو می مالیدم و سینه هاشو میخوردم. دیگه آروم شد و دستم رو از جلوی دهنش برداشتم. گفت محمد باشه هرجور که تو بخوای ولی قول بده که بین خودمون بمونه. گفتم تو از من جون بخواه این که چیزی نیست. بعد بوسش کردم و اونم همراه کرد. بردمش رو تخت و خودم لخت شدم. کیرم داشت میترکید تا کیرمو دید چشماش داشت از کاسه در میومد. یه لب از گرفتم و اونم کیرم رو گرفت. یه کمی باهاش بازی کرد کرد تو دهنش دوسه بار تا ته برد تو دهنش که آبم اومد و همش ریخت تو دهنش. خندش گرفت و گفت چقدر جق میزی که کمرت اینقدر شله. شانس آوردم اول تو کسم نکردی والا حاملم کرده بودی. گفتم فقط به خاطر خودت بوده دیگه. اگه زود تر بهم میدادی الان اینجوری نبودم. کیرم داشت دیگه شل میشد و گفت برو یه کیفم رو بیار رفتم آوردم و دوتا قرص از توش در آورد و گفت بیار اینارو بخور گفتم ولی دیگه کیر من خوابیده گفت اشکالی نداره بیار بریم حموم تا تو دوباره سرحال بیای مو های بدنون رو اصلا کنیم. رفتیم حموم و اون شروع کرد به زدن مو های بدنم . بعد یه ربع که کارش تموم شد دیگه داشت بازم کیرم راست میشد و میخاست مو های کوسش رو بزنه که بیخال شد چون چند روز پیش زده بود یه ذره در اومده بود. دوباره رفتیم تو اتاق که دیگه کیرمن بازم داشت می ترکید. شهره شروع کرد به ساک زدن. دیگه خبری از آب نبود قرصا کار خودشونو کرده بودن. بعد رفتم سرغ خوردن سینه هاش سینه هاشو که میخوردم اونم دستشو گذاشته بود رو سرم منو فشار میداد تو سینه هاش. سر سنه های قهوه ای شو گاز میگرفتم اونم جیغ های کوچولو میکشید و می خندید. بعد گفتم دراز بکش تا کیرمو بزارم لای سینه هات کیرمو گذاشتم لای سینه هاش و داشتم میکردمشون. بعد گفت بسه برو کوس و کونمو بخور که من ناز کردم. گفت بی معرفتی نکن من کیرتو خوردم تو هم باید بخوری تازه من آبتوم خوردم تو هم باید آب کس منو بخوری. اگه قرار باشه فقط بکنی داییت هم بلده تازه کیرشم کلفت تره. این حرفو که زد به غیرتم برخورد و رفتم سراغ کش. با تمام وجود میخورمشو اونم آه و ناله می کرد و لبشو گاز می گرفت و قربونم میرفت. بعد پاهاشو قشنگ باز کردمو کوس و کونشو با هم میلسیدم. وقتی سوراخ کونشو دیدم شاخ در آوردم تا حالا تو فیلم های سوپر هم همچین چیزی ندیده بودم. واقعا سوراخ گشادی داشت. گفت داییت عاشق کونمه واسه همین همیشه از کون میکنتم. بعد گفت برگرد تا منم سوراخ کونتو بلیسم. برگشتم اونم شروع کرد به لیسیدن سوراخ کونم و منم کوسش رو می خوردم . وای چه لذتی داشت. موهای کسش یه ذره در اومده بود و زبر بود و وقتی میخورد به صورتم به اوج شهوت می رسیدم. کوسش خیس خیس بود. دیگه آه و نالش زیاد شده بود و زبونشو از سوراخ کونم برون کشید و شروع کرد به ناله کردن که یه دفعه لرزید و آب کوسش ریخت رو صورتم و با ناله می گفت بخور بخور منم خوردم و مزه شوری داشت ولی لذت داد و همش رو خوردم. دیگه چندشم نمی شد.
بعد خوابوندمش و خودمم خوابیدم روش و کیرم رو کردم تو کوسش. کسش تمام کیرم رو بلعید و شهره هم شروع کردن دوباره به ناله کردن. به تمام وجودم می کردم. نزدیک بیست دقیقه کمر زدم ولی خبری از ارضا شدنم نبود. انگار قرصا خروجی کیرمو بسته بودند. خیس عرق شده بودم ولی انقدر حال میداد که ول کن نبودم. بعد بیرون آوردم گفتم میخام از کون بکنمت. گفت واسه چی می پرسی بکن دیگه. پاهاشو دادم بالا و گذاشتم رو شونه ها بعد سر کیرمو چرب کردمو با کیرمو با فشار کردم تو کونش اینقدر باز بود که اصلا دردش نیومد و فقط داشت حال میکرد گفتم دردت نیومد گفت نه بکن. شرو کردم به کردن کونش و اونم با دستش کوسش رو می مالید باورم نمی شد که این کون شهرست که چند سال از زندگیمو فقط به خاطرش جق زدم. بعد کیرمو در آوردم بر گردوندمش و به حالت سگی نگش داشتم. دو طرف کونشو گرفتم باز کردم سوراخ کونش قشنگ باز شد بود از اون چیزی که تو فیلم ها هم دیدید بیشتر بود راحت داخل بدنشو میشد دید. دوباره کیرمو کردم تو کونش و خودمو با تمام فشار بهش چسبوندم تا کیرم تا ته بره تو و بعد سفت بغلش کردمو شروع کردم به تلمبه زندن اونم با دستش داشت کسشو می مالید. دیگه داشت آبم میومد فکر کنم از یک ساعت بیشتر بود که داشتم می کردمش ساعت دیگه داشت 11 میشد. دیگه فریادش در اومده بود و دوباره ارضا شد و داشت از حال می رفت گفت محمد جان بسه دیگه دارم می میرم گفتم داره آبم میاد چیکار کنم گفت هر کاری خواستی بکن فقط تو کوسم نریز اینو که داشت می گفت آبم با تمام فشار اومد کیرمم تا تهه تو کونش بود و همه ی آب ریخت تو کونش. انگار تمام وجودم از سوراخ کیرم زد بیرون یه آه بلندی کشیدم و اونم همینطور که از حال رفتم و کیرمو از کونش در آوردم و کنارش رو تخت دراز کشیدم. گفتم زندایی تمام عمر مدیونتم گفت دستت دردنکنه محمد فکر نمی کردم اینقدر بهم حال بدی مدت ها بود اینقدر حال نکرده بودم. داییت مدت هاست شب که میاد اصلا حال نداره و بدون هیچ حسی فقط از کون می کنتم و می خوابه. تازه اونم بستگی داره حال داشته باشه یا نه. گفتم زندایی خوشم میاد تو سکس حرفه ای هستی از بازیگرای آمریکایی هم بیشتر بلدی. گفت: داییت که نذاشت برم سرکار موندم تو خونه همین کارا رو یاد گرفتم دیگه. گفتم به جز دایی به کسی دیگه ای هم دادی گفت فوضلی نکن ولی اسرار کردم گفت چند سال اول ازدواج به یکی از پسر های محلمون می دادم ولی بعد از او دیگه نزدیک بیست ساله که فقط داییت بوده. تا حالا شده بعد از اون بازم کسی بخاد بکنتت گفت. از همون موقع که اومدیم نزدیک خونه شما اصلا به کسی رو ندادم. مادر تو که همیجوریش واسه آدم حرف در میاره چه برسه بخام به یه مرد غریبه رو بدم. گفتم ولی زندایی خدا میدونه چند نفر مامانو کردن. اینو که گفتم روش باز شد و با اشتیاق برگشت طرف منو گفت: راست میگی؟ گفتم: همیشه میبینم داره به یه کسایی مشکوک تلفنی حرف میزنه. یه بار ازش پرسیدم کیه گفت یکی از خانوم های باشگاست قرار کوه نوردی گذاشتیم بعد که شماره رو دزدکی از گوشیش برداشتم و زنگ زدم دیدم یه مردس.... بغلم کرد و بوسم کرد گفت محمد جان الهی قربونت برم. از این به بعد مامانت جرات داره به من گیر بده. تو اگه هوای منو جلوی مامانت داشته باشی منم همیشه هواتو دارم منم گفتم باشه و بوسش کردم. از اون به بعد ما بهترین دوستای همدیگه هستیم و تا جایی که کسی به ما شک نکنه با همیم.
نوشته: محمد
من خیلی زود متوجه سکس و این جور حرفا شدم و از 10 سالگی جق زدن رو شروع کردم . به تمام زن های اطرافم هم چشم داشتم و چون کوچیک بودم اونا فکر میکردن چیزی حالیم نیست زیاد خودشونو جلوم جمع و جور نمی کردن. از همه برام جذاب تر زنداییم بود که اسمش شهره ست. یه پسر هم داره که میشه گفت از نزدیک ترین دوستامه و اکثر موقع ها با هم میچرخیم. فوتبالیست خوبه و همیشه با تیمشون اینور اونور برای مسابقه فوتبال میره. زنداییم الان 42 سالشه و یه اندام استثنایی داره . قدش نسبتا بلنده و اصلا شکم نداره.سینه هاشم زیاد بزرگ نیست و معمولیه ولی سفت و خوش فرمه. اما نکته جالب درباره اون کون وحشناک بزرگشه که هر کسی رو از خود بیخود میکنه. یه کون واقعا بزرگ که با حرف نمیتونم متوجتون کنم که بزرگیش چقدره. کونش از موقعی که یادمه بزرگ بود ولی تو این چند سال گذشته خیلی بزرگتر شده و این خیلی تعجب برانگیزه. مادرم از اون زنایی که همیشه با اهل فامیل میشنه و غیبت این و اونو میکنه . توی غیبتاشون هم حرف های سکسی هم میزنن. من چند بار دزدکی حرفاشونو گوش کردم و شنیدم که از هم میپرسن که این کون شهره چرا اینقدر بزرگ شده و واقعا مایه آبروریزیه. بیرون میره تمام ملت به کونش نگاه میکنن. محض رضای خدا یه ذره لباس گشاد هم نمیپوشه که معلوم نشه. هرچی کونش گنده تر میشه لباساش تنگ تر میشه. بقیق هم به شوخی بهش میگفتن اینو باید از داداشت بپرسی که معولم نیست شب باهاش چیکار میکنه؟؟
من که فکر می کنم این حرف از سر حسودشون بود و براشون باور کردنی نبود. من از اونجایی که با پسرش خیلی رفیق بودم زیاد خونشون میرفتم و تا میتونستم دید میزدمش. یادمه یه شلوار کشی نازک داشت که تو خونه بعضی اوقات می پوشید وقتی اونو میپوشید من به هر بهونه ایی یه کاری میکردم خم شه تا بتونم راحت دید بزنمش. مثلا وسایل مورد نیازشو مینداختم زمین. یا وقتی که تو آشپرخونه بود همش میرفتم اونجا به بهونه آب خوردن خودمو میمالوندم بهش. وااااای که چه کونه نرمی داشت. واقعا آدم رو دیونه میکنه. اون روز ها که حدودا که از 17 سالگی تا 19 سالگیم بود دیگه واسم جون نمونده بود از بس جق زده بودم. دیگه کمرم راست نمیشد. روزی چندبار به خاطرش جق میزدم. یادمه یه بار تابستون بود که میخاستن تو حیاط ما فرش ها رو بشورن و شهره هم داشت فرش میشست. من هم به هزار بهونه همش تو حیاط ول میچرخیدم. شهره هم که یه شلوارک پوشیده بود داشت فرش میشست. از بس که کونش بزرگ بود همش شلوارک از کونش میفتاد نصف کونش معلوم میشد. خودش بیخیال بود ولی مادرم همش بهش اشاره میکرد که خودشو جمع و جور بکنه.
اون روزا همش خاک تو سر خودم میرخیتم که با جق خودمو از پا انداختم و عرضه ندارم کاری کنم تا بتونم بکنمش. آخه اونم با اینکه زیاد خودشو جمع و جور نمیکرد ولی اصلا حرف سکسی نمیزد و همیشه محترم بود. تا اینکه تابستون پارسال بود که بلاخره شانس درخونه منو زد و خانوادم برای مسافرت یک هفته رفتن مسافرت اونم کرمانشاه خونه یکی از دوستای دوران خدمت بابام. مشکلشون مادر بزرگم بود که خونه ما زندگی می کرد و نمی تونستن با خودشون ببرن. منم با هزار تا بهونه گفتم که نمیام موندنی شدم. گفتن که پس تو بمون مواظب مادربزرگ باش ولی من زیر بار مسئولیت نرفتم گفتم من نمیتونم پرستاری کنم. بلاخره قرار شد داییم و زنداییم و پسرش بیان خونه ما بمونن. با این شرایط بابام راضی شد.منم که داشتم از خوشحالی بال در میاوردم. که یک هفته میتونم با زندایی زندگی کنم. شب اول که منو پسر داییم تو اتاق من خوابیده بودیم و زنداییم و داییم هم تو اتاق مادر و پدرم و مادربزرگم هم تو اتاق خودش. من از اونجایی که فقط تو فکر زندایی بودم اصلا خوابم نمی برد و نگاه به ساعت دکه کردم دیدم ساعت چهار و نیم صبحه. یه دفعه یه صدای آه و اوهی از اتاق زنداییم شندیم فهمیدم که اوجا خبراییه. رفتم پشت درشون و فهمیدم که داییم داره زنداییم رو میکنه. سریع برگشتم و ساعت دیگه 5 شده بود. چون داییم زود باید سر کار میرفت سریع رفت یه دوش گرفت و ساعت حدود پنج و نیم رفت سرکار و تا ساعت 6 غروب هم برنمی گشت. صبح که شد خواستم برم حموم که تو رختکن دیدم زنداییم شرت و کرستشو گذاشته اونجا. فکر کنم یادش رفته بود. یکمی بوش کردم و به کیرم مالیدم که یه دفعه در باز شد. منم که لخت بودم سریع رفتم پشت در و مانع باز شدن در شدم. ولی زنداییم یه لحظه منو لخت دید یه جیغ کوچولو زد گفت: محمد جان چرا نگفتی داری میری حموم من هنوز لباسامو از رختکن برنداشتم. منم گفتم زندایی اینجا که چیزی نیست! گفت: مطمئنی؟ گفتم آره فقط دوتا لباس زیرت اینجاست... اینو که گفتم یه لحظه ساکت شد و گفت اشکالی نداره بدش به من گفتم آخه لختم نمیشه گفت خوب چرا گیج بازی در میاری یه حوله بپیچ دورت منم این کارو کردم ولی مشکل اینجا بود که کیر من راست شده بود و نمیتونستم . دیگه صداش در اومد و درو باز کرد اومد تو گفت چیکار میکنی اینجا؟ دادن شرت من اینقدر وقت گیره؟؟ شرت و کرستشو برداشت و نگاهش به کیره باد کرده من افتاد که از زیر حوله کاملا مشخص بود... منم سرخ شده بودم ولی به روح خودش نیاورد و با لبخند گفت انگار سر صبحه هنوز از خواب بیدار نشدی. منم از دهنم در رفت و گفتم اصلا نخوابیدم تا بیدار شم. گفت چظور؟ گفتم اصلا خوابم نبرد تا صبح بیدار بودم. اینو که گفتم اخماش رفت تو هم و رفت. فکرکنم به این شک کرد که نکنه صدای آه و نالشو موقع دادن به داییم شنیده باشم. از حموم که بیرون اومدم پسر داییم داشت با گوشیش صحبت می کرد. بعد قطع کرد و به مامانش گفت که مربیمون بود گفت امروز حتما تا غروب خودمو برسونم باشگاه که دوسه روز باید برن شمال برای مسابقه. مامانش هم با کمی غرغر قبول کرد وزنگ زد به باباش و اجازشو گرفت. غروب که شد قبل از اینکه باباش بیاد حرکت کرد. حالا من مونده بودم زندایی سه روز تنها تو یه خونه. شب که شد بازم داشتم فکر می کردم و به خودم گفتم احمق تو چرا اینقدر بی عرضه ای آخرش آبروت بره نمیکشنت که. اگه نکنیش از جق میمیری . اون که تا یکقدمی کیرت هم اومد چرا نمیتونی بکنیش؟ با خودم عهد کردم هرطور شده تو این چند روز بکنمش. اون شب خبری از بکن بکن نبود هم نبود. روز اول گذشت و من بی عرضه هیچ موقیعتی نتونستم جور کنم. شب که شد بازم نزدیکای صبح در حالی که خواب بودم صدای زنداییم رو شندیم که داییم رو صدا می کرد. بیدار شدم و رفتم بیرون اتاق گوش وایستادم شنیدم زنداییم داره منتش میکنه که بکنتش ولی داییم میگه حال نداره و خستست و الان باید بره سر کار. صبح که شد گفتم دیگه باید بکنمش. بیدار بودم که زنداییم متوجه شدم زنداییم داره بخاری رو روشن میکنه . با خودم گفتن زنه دیونه شده وسط تابستون داره بخاری روشن میکنه که فهمیدم حولش خسه و میاد زود خشکش کنه. منو صدا زد و گفت که داره میره حموم و وقتی حوله خشک شد براش ببره ولی من خودمو به خواب زدم. دوباره صدام زد و من جواب ندادم وقتی اومد بالا سرم مطمئن شد که خوابم و می دونست که من وقتی خواب باشم توپ هم بیدارم نمی کنه تا موقع ناهار. خلاصه رفت تو حموم و من میدونستم حوله نداره و مجبوره لخت خودش بیاد حوله رو برداره. رفتم تو همون اتاقی که حوله رو گذاشته بود رو بخاری. کامپیوتر بابام هم اونجا بود و این بهونه که میخام از اینترنتش استفاده کنم اوجا منتظرش شدم. بعد از یه ربع اومد بیرون و لخت وارد اتاق شد تا منو دید با تمام وجود جیغ زد و گفت تو اینجا چیکار میکنی مگه خواب نبودی؟ تا من بخام جواب بدم صدای مادربزرگم از طبقه پایین اومد گفت چی شده که شهره دمش گرم سوتی نداد و گفت موش دیده... منم چشم از بدنش برنداشتم و اونم سریع خودشو با حوله پوشوند. گفت برو گمش از اتاق بیرون ببینم وایستاده منو نگاه هم میکنه... شانس آوردی اتفاقی بود وگرنه میدونستم باهات چیکار کنم.... (تو دلم گفتم احمق چرا جوابشو نمیدی مگه نمیخاتی بکنیش. ) یه دفعه گفتم مثلا چیکار میکردی... گفت حالا که به پدرت گفتم میفهمی چیکار میکنم. گفتم چی میخای بگی ؟ میخای بگی که لخت دیدمت؟ جوابی نداشت و با عصبانیت گفت زبون درازی نکن و گمشو بیرون. نزدیکش شدم گفتم زندایی این که حالا اتفاقی بود ولی نمیدونم میدونی یا نه ولی من عاشقتم. .. خندش گرفت گفت پسر تو از بچه ی منم کوچیکتری اونوقت به من چشم داری تو نیاز به تنبیه داری بزار داییت بیاد. گفتم بزار هرچی میخاد بشه ولی من تو رو میخام. سریع حوله رو از دستش کشیدم و دیگه لخت لخت بود... یه جیغ کوچولو زدو گفت اگه الان از اینجا نری جیغ میکشم. گفتم دیگه کار از این حرفا گذشته و سریع پریدم بغلش کردم و میخاست جیغ بکشه دستومو گرفتم جلوی دهنش داشت مقاومت میکرد که شروع کردم به خوردن سینش و چسبوندمش به دیوار با یه دستم دهنشو گرته بودم و با اون یکی دسم هم داشتم کسش رو می مالیدم و سینه هاشو میخوردم. دیگه آروم شد و دستم رو از جلوی دهنش برداشتم. گفت محمد باشه هرجور که تو بخوای ولی قول بده که بین خودمون بمونه. گفتم تو از من جون بخواه این که چیزی نیست. بعد بوسش کردم و اونم همراه کرد. بردمش رو تخت و خودم لخت شدم. کیرم داشت میترکید تا کیرمو دید چشماش داشت از کاسه در میومد. یه لب از گرفتم و اونم کیرم رو گرفت. یه کمی باهاش بازی کرد کرد تو دهنش دوسه بار تا ته برد تو دهنش که آبم اومد و همش ریخت تو دهنش. خندش گرفت و گفت چقدر جق میزی که کمرت اینقدر شله. شانس آوردم اول تو کسم نکردی والا حاملم کرده بودی. گفتم فقط به خاطر خودت بوده دیگه. اگه زود تر بهم میدادی الان اینجوری نبودم. کیرم داشت دیگه شل میشد و گفت برو یه کیفم رو بیار رفتم آوردم و دوتا قرص از توش در آورد و گفت بیار اینارو بخور گفتم ولی دیگه کیر من خوابیده گفت اشکالی نداره بیار بریم حموم تا تو دوباره سرحال بیای مو های بدنون رو اصلا کنیم. رفتیم حموم و اون شروع کرد به زدن مو های بدنم . بعد یه ربع که کارش تموم شد دیگه داشت بازم کیرم راست میشد و میخاست مو های کوسش رو بزنه که بیخال شد چون چند روز پیش زده بود یه ذره در اومده بود. دوباره رفتیم تو اتاق که دیگه کیرمن بازم داشت می ترکید. شهره شروع کرد به ساک زدن. دیگه خبری از آب نبود قرصا کار خودشونو کرده بودن. بعد رفتم سرغ خوردن سینه هاش سینه هاشو که میخوردم اونم دستشو گذاشته بود رو سرم منو فشار میداد تو سینه هاش. سر سنه های قهوه ای شو گاز میگرفتم اونم جیغ های کوچولو میکشید و می خندید. بعد گفتم دراز بکش تا کیرمو بزارم لای سینه هات کیرمو گذاشتم لای سینه هاش و داشتم میکردمشون. بعد گفت بسه برو کوس و کونمو بخور که من ناز کردم. گفت بی معرفتی نکن من کیرتو خوردم تو هم باید بخوری تازه من آبتوم خوردم تو هم باید آب کس منو بخوری. اگه قرار باشه فقط بکنی داییت هم بلده تازه کیرشم کلفت تره. این حرفو که زد به غیرتم برخورد و رفتم سراغ کش. با تمام وجود میخورمشو اونم آه و ناله می کرد و لبشو گاز می گرفت و قربونم میرفت. بعد پاهاشو قشنگ باز کردمو کوس و کونشو با هم میلسیدم. وقتی سوراخ کونشو دیدم شاخ در آوردم تا حالا تو فیلم های سوپر هم همچین چیزی ندیده بودم. واقعا سوراخ گشادی داشت. گفت داییت عاشق کونمه واسه همین همیشه از کون میکنتم. بعد گفت برگرد تا منم سوراخ کونتو بلیسم. برگشتم اونم شروع کرد به لیسیدن سوراخ کونم و منم کوسش رو می خوردم . وای چه لذتی داشت. موهای کسش یه ذره در اومده بود و زبر بود و وقتی میخورد به صورتم به اوج شهوت می رسیدم. کوسش خیس خیس بود. دیگه آه و نالش زیاد شده بود و زبونشو از سوراخ کونم برون کشید و شروع کرد به ناله کردن که یه دفعه لرزید و آب کوسش ریخت رو صورتم و با ناله می گفت بخور بخور منم خوردم و مزه شوری داشت ولی لذت داد و همش رو خوردم. دیگه چندشم نمی شد.
بعد خوابوندمش و خودمم خوابیدم روش و کیرم رو کردم تو کوسش. کسش تمام کیرم رو بلعید و شهره هم شروع کردن دوباره به ناله کردن. به تمام وجودم می کردم. نزدیک بیست دقیقه کمر زدم ولی خبری از ارضا شدنم نبود. انگار قرصا خروجی کیرمو بسته بودند. خیس عرق شده بودم ولی انقدر حال میداد که ول کن نبودم. بعد بیرون آوردم گفتم میخام از کون بکنمت. گفت واسه چی می پرسی بکن دیگه. پاهاشو دادم بالا و گذاشتم رو شونه ها بعد سر کیرمو چرب کردمو با کیرمو با فشار کردم تو کونش اینقدر باز بود که اصلا دردش نیومد و فقط داشت حال میکرد گفتم دردت نیومد گفت نه بکن. شرو کردم به کردن کونش و اونم با دستش کوسش رو می مالید باورم نمی شد که این کون شهرست که چند سال از زندگیمو فقط به خاطرش جق زدم. بعد کیرمو در آوردم بر گردوندمش و به حالت سگی نگش داشتم. دو طرف کونشو گرفتم باز کردم سوراخ کونش قشنگ باز شد بود از اون چیزی که تو فیلم ها هم دیدید بیشتر بود راحت داخل بدنشو میشد دید. دوباره کیرمو کردم تو کونش و خودمو با تمام فشار بهش چسبوندم تا کیرم تا ته بره تو و بعد سفت بغلش کردمو شروع کردم به تلمبه زندن اونم با دستش داشت کسشو می مالید. دیگه داشت آبم میومد فکر کنم از یک ساعت بیشتر بود که داشتم می کردمش ساعت دیگه داشت 11 میشد. دیگه فریادش در اومده بود و دوباره ارضا شد و داشت از حال می رفت گفت محمد جان بسه دیگه دارم می میرم گفتم داره آبم میاد چیکار کنم گفت هر کاری خواستی بکن فقط تو کوسم نریز اینو که داشت می گفت آبم با تمام فشار اومد کیرمم تا تهه تو کونش بود و همه ی آب ریخت تو کونش. انگار تمام وجودم از سوراخ کیرم زد بیرون یه آه بلندی کشیدم و اونم همینطور که از حال رفتم و کیرمو از کونش در آوردم و کنارش رو تخت دراز کشیدم. گفتم زندایی تمام عمر مدیونتم گفت دستت دردنکنه محمد فکر نمی کردم اینقدر بهم حال بدی مدت ها بود اینقدر حال نکرده بودم. داییت مدت هاست شب که میاد اصلا حال نداره و بدون هیچ حسی فقط از کون می کنتم و می خوابه. تازه اونم بستگی داره حال داشته باشه یا نه. گفتم زندایی خوشم میاد تو سکس حرفه ای هستی از بازیگرای آمریکایی هم بیشتر بلدی. گفت: داییت که نذاشت برم سرکار موندم تو خونه همین کارا رو یاد گرفتم دیگه. گفتم به جز دایی به کسی دیگه ای هم دادی گفت فوضلی نکن ولی اسرار کردم گفت چند سال اول ازدواج به یکی از پسر های محلمون می دادم ولی بعد از او دیگه نزدیک بیست ساله که فقط داییت بوده. تا حالا شده بعد از اون بازم کسی بخاد بکنتت گفت. از همون موقع که اومدیم نزدیک خونه شما اصلا به کسی رو ندادم. مادر تو که همیجوریش واسه آدم حرف در میاره چه برسه بخام به یه مرد غریبه رو بدم. گفتم ولی زندایی خدا میدونه چند نفر مامانو کردن. اینو که گفتم روش باز شد و با اشتیاق برگشت طرف منو گفت: راست میگی؟ گفتم: همیشه میبینم داره به یه کسایی مشکوک تلفنی حرف میزنه. یه بار ازش پرسیدم کیه گفت یکی از خانوم های باشگاست قرار کوه نوردی گذاشتیم بعد که شماره رو دزدکی از گوشیش برداشتم و زنگ زدم دیدم یه مردس.... بغلم کرد و بوسم کرد گفت محمد جان الهی قربونت برم. از این به بعد مامانت جرات داره به من گیر بده. تو اگه هوای منو جلوی مامانت داشته باشی منم همیشه هواتو دارم منم گفتم باشه و بوسش کردم. از اون به بعد ما بهترین دوستای همدیگه هستیم و تا جایی که کسی به ما شک نکنه با همیم.
نوشته: محمد
اشتراک در:
پیامها (Atom)







v






